ناصر الدين شاه قاجار

80

شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )

مرد آزما . كه حالا سرحد ايران و عثمانى قرار داده‌اند . از پاى طاق به اين طرف تيرهاى تلگراف همه آهنى است . از آنجا كه سرحد عثمانى است دو سيم كشيده‌اند كه تير و سيم آن‌ها معلوم شود . خلاصه امروز بين راه مشير الدوله ، با اسب چاپارى چاپارخانه عثمانى با لباس گردآلود [ و ] كلاه درهم ، روى پر از گردوخاك . . . آمده بود . پاره [ اى ] اطلاعات بدهد [ و ] برود . آمد صحبت شد ، رفت . بعد رانديم مستقبلين عثمانى ، از دور پيدا شدند . توپ هم انداختند . ابتدا توپشان به گوش بىصدا آمد . بعد نزديك كه شديم ، سوار اسب شدم . اما گرم بود . كسالت مىداد اول رسيديم به سواره نظام عثمانلو ، موزيكان سواره هم داشتند مىزدند . موزيكان ملّمع « 1 » بود از موزيكان فرنگى و كردى و لرى ، آهنگ صدايش خوب بود . اما موزيكان نمىشد گفت . چيز هجوى بود سواره‌هاشان هم ، همه در سر چفيه اگال عربى بسته بودند . لباس نظامى بدى پوشيده ، تفنگ كوتاه قدى در دست داشته ، با اسب‌هاى بد . اما هر دسته يك رنگ [ بود ] صاحب منصبانشان ، با لباس نظام در جلو سواره ايستاده بودند . از آنها گذشته به يك دسته سرباز قاطر سوار رسيديم . اين هم شيپورهاى عجيبى داشتند ، شيپورچىهاشان خوب ميزدند . اما سربازشان هم بسيار بد لباس ، كثيف تفنگشان سوزنى بود . بعد به پاشايان و . . . رسيديم پياده ايستاده بودند « 2 » . سواره نزديك آنها ايستادم . مشير الدوله معرفى كرد ، مدحت پاشا والى بغداد ، كمال پاشا فرستاده مخصوص سلطان به سمت مهماندارى ، با نامهء رئوف پاشا كه مامور امور سرحديه ايران و عثمانىبود . اما حالا حاكم جزيرهء كريه شده مىرود . على بيگ تشريفات‌چى باشى ، ديگر آجودان‌هاى سلطان و . . . خيلى بودند بعد از اندكى صحبت حكم شد ، سوار شوند . سوار شده بازآمدند . سواره قدرى صحبت شد . بعد از آن باز سوار كالسكه شدم . [ 326 ] عثمانىها پشت كالسكه و جنبين نزديك مىراندند . كم‌كم دورشان كردند يك دسته هم سوارهء چركسى ، داشتند بدلباس ، چركسى كه از سمت روس آمده ، در ممالك رودخانه طونه رعيتى عثمانى را قبول كرده‌اند . پاشاى بغداد چون سابقا حاكم سواحل طونه بود ، اين چند نفر چركسى را با خودش آورده است اين‌جا سوارهاى عثمانى و . . . افتادند پيش . عمله جلو ما هم كه زياد بود گردوخاك زيادى شد .

--> ( 1 ) . ملمع به معنى : رنگارنگ ، گوناگون ( 2 ) . اصل : بوديم