عبدالله مستوفى

658

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بر آنها مترتب نيست . پس بهتر اين است كه سركشى بملك را بهانه كرده از شهر خارج باشم ، كه كسى برله و عليه قضيه چيزى از من نشنود . بنابراين ، در 20 شهريور با اتومبيل پستى ، بهشتجرد ، و از آنجا ، بدنگيزك ساوجبلاغ رفتم . چند كلمه ماوراء الطبيعه رفتن من بده براى عمران و آبادى نبود ، زيرا اين كار پول لازم داشت ، كه من هيچ نداشتم ، سهل است در بحبوحهء سختگيريهاى طلبكارها بودم ، و برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى ، با آنها مشغول مذاكره بود كه مقدارى از همين علاقهء ساوجبلاغ را به آنها واگذارد بر فرض اين‌كه تمكن هم ميداشتم خرج كردن در ملكى كه نميتوانستم آن را نگاهدارم ، شرط عقل نبود . بنابراين ، من در ده كارى نداشتم . كارهاى عادى آنجا بوسيلهء مباشر انجام ميشد . در مسافرت اروپا ، بخصوص ايام اقامت در لندن و پاريس و بين راه قدرى نماز فوت شده داشتم . ابتدا باداى نمازهاى قضا مشغول شدم . كم‌كم ، تعقيبات نمازهاى پنجگانه را مفصل‌تر كردم . قدرى كه جلوتر رفتم ، نوافل شبانه‌روزى را بر آنها افزودم . هرروز ، يكى دو ساعت به فجر مانده ، از خواب برميخاستم . بعد از تهجد و نافله و نماز صبح و تعقيبات سر آفتاب دوباره ميخوابيدم . بعد از يكى دو ساعت كه صرف خواب و ناشتائى ميشد ، دو سه ساعتى هم در مزارع ميگشتم . نزديك ظهر به منزل مراجعت كرده نافله و نماز ظهر و عصر را خوانده ، نهار ميخوردم . بعد يكساعتى خوابيده ، و باقى روز را بمطالعهء اصول و فروع كافى ، يعنى تنها كتابهائى كه از شهر همراه آورده بودم ميگذراندم و اول مغرب به نماز مغرب و عشا پرداخته ، تا دو ساعت از شب گذشته مشغول بودم . بعد شام ميخوردم ، و ميخوابيدم . عليمحمد امروز صبح مىآيد ده بيست روزى كه گذشت ، توجه كردم صبحها وقتى مشغول ذكر و تعقيبم ، صدائى بعضى چيزها در گوش من ميگويد ، و گاهى بعضى پيشگوئىها مىكند ، كه در روز عين آنها واقع مىشود ، گاهى هم گفته‌هاى او آسمان و ريسمانى است ، كه از غالب آنها چيزى نمىفهمم . يكروز ، ميرزا مهدى مباشر كه خوانندهء عزيز او را مىشناسد ، در ضمن صحبت گفت دوبنهء رعيتى ما زمين مانده است . يا بايد گاو بخريم ، و خودمان راه بيندازيم ، يا قيمت گاو را مساعده بدهيم ، و رعيت نو بياوريم . گفتم گاو بخريد و خودتان راه بيندازيد كه همان رعيت‌هاى سابق كار كنند ، بهتر است . گفت برادرم در اشكور ، و آنجا گاو ارزان است . از اينجا گندم بار قاطرها ميكنم ، و پول هم مىدهم ، چهار تا گاو كوهان‌دار گيلكى برايم بفرستند . گفتم بد نيست . او هم همانروز عليمحمد قاطرچى را ، با چهار بار گندم باشكور فرستاد . به حساب او ، بايد ده روزه ، مراجعت كند . موعد رسيد ، ولى از عليمحمد خبرى نشد ، ميرزا مهدى هم ، هر صبح و شام نقه مىزند ، كه وقت زراعت گذشت و عليمحمد نيامد .