عبدالله مستوفى

659

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

نگرانى و بىتابى ميرزا مهدى ، از ديركرد عليمحمد ، روزافزون زياد ميگشت . يكى از صبحها كه من مشغول ذكر بودم ، مخبر من ، به من گفت « عليمحمد امروز صبح مىآيد و ميآ . . . د » را چنان كش‌دار و بلند گفت ، كه از تجربهء گذشته ، براى من هيچ ترديدى در آمدن همان روز صبح مؤمن باقى نماند . كارهاى نماز و دعا را تمام كرده بودم ميرزا مهدى تازه از خواب برخاسته ، در اطاق مجاور اطاق من مشغول كارهاى خودش بود من يقين داشتم ؛ كه بواسطه علاقه‌اى كه بمراجعت عليمحمد دارد ، به مجرد اينكه از راه برسد ، باطاق من خواهد آمد ، و مرا بدخواب خواهد كرد . براى جلوگيرى از اين پيش‌آمد ، وقتى ميخواستم ، براى خواب صبحانه وارد پشه‌بند بشوم ، گفتم ميرزا مهدى ! على محمد اگر آمد ، مرا بيدار نكنى ! و خوابيدم . وقتى از خواب برخاستم ، و صدا زدم ، براى من ناشتائى بياورند ، ميرزا مهدى ، بر خلاف معمول ، خودش سينى را دست گرفته ، وارد شد و همانطور كه حدس ميزدم ، اول حرفش اين بود كه على محمد آمد ، چهار تا گاو خوب هم آورده است ، اما شما از كجا دانستيد ، كه او امروز صبح مىآيد ؟ گفتم خواب ديده بودم . گيلك مرد ، با كمال تعجب گفت « لا إله الا اللّه ! » نعلبند اين ده آدم رنديست گويا اواخر مهر بود . يكروز ، از ينگى امام خبر آوردند ، كه مادرم و خانم مستوفى با بچه‌ها ، براى احوال‌پرسى من آمده‌اند مال براى آنها فرستادم . آمدند ، دو شبى آنجا ماندند . وقتى كه ميخواستند برگردند منهم با آنها سوار شده ، به ينگى امام رفتم و بگاراژ شيشه تلفون كردم . بعد از دو ساعت ، اتومبيلى كه خواسته بودم ، رسيد ، آنها را به شهر روانه كردم . مالهاى منهم حاضر بود . همين كه پا بركاب گذاشتم ديدم از سمت ده برق مىزند ، و باران خواهم خورد . پا را از ركاب خالى كرده ، گفتم مالها را ببرند ، ببندند . ميرزا احمد خان گرگانى ، رئيس پست‌خانهء ينگى امام ميزبان ما مرا ، بمنزلى كه از چندتا حجرهء كاروان‌سراى شاه عباسى براى خود دروپيكر كرده و ترتيب داده است ، برد . مقدمات نماز مغرب را شروع كردم . نماز و نافلهء مغرب را تمام كرده بودم كه از توى حياط ، صداى آقا ميرزا علينقى طباطبائى ( پسرعمو بزرگ آقا ميرزا محمد صادق طباطبائى » بلند شد كه مىگفت فلانى هم اينجاست ؟ اين آقا كه با برادرهايش همسايهء ملك ، و در بعضى از مزارع ما شريك ملك ، و شخصا مرد وارستهء بزرگوارى بود ، چتر بدست وارد اطاق شد . ايشان در چريشك كه تازه باحمد آذرى فروخته‌اند ، مهمان بوده ، و ميخواستند به شهر بروند . بايشان گفتم رفتن شما ، با اتومبيل پستى ، صورتى ندارد . شب دراز است ، باران هم خورده‌ايد . در راه مسلما سرما خواهيد خورد . امشب اينجا بمانيد ، فردا صبح براى شما پاكش پيدا ميكنيم حرف بقدرى منطقى بود ، كه سيد بزرگوار تقى خان نوكر آذرى را مرخص كرد و نشست . آفتابه لگن آوردند ، وضو گرفت . مشغول نماز شد . من نماز عشا را بايشان اقتدا كرده به جماعت خوانديم . بعد از نماز ، آسياى حرف به راه افتاد . من ديدم سيد بزرگوار بدون