عبدالله مستوفى

651

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

دستخط شاه را بر سر گذاشتم و از الطاف شاهانه و از ايشان كه واسطهء اين التفات شده بودند تشكر كردم . ايشان نيم ساعتى نشستند ، و تشريف بردند . بعد از رفتن ايشان بخانم مستوفى گفتم ، موضوع ميان من و تو بماند ، و كسى نبايد از اين لقب مسبوق شود . من نميتوانستم بآقاى حاجى فخر الملك اينمطلب را عرض كنم و بر خلاف مروت هم بود ، كه زحمت ايشان را بىاجر نمايم . ولى ميدانى خانوادهء ما از قديم هيچيك لقب نداشته‌اند . منهم اسم خانوادگى « مستوفى » را بر هر لقبى ترجيح مىدهم . دستخط را با كمال احترام در گوشهء كتابخانه گذاشتم و الان نميدانم كجا گم و گور شده است . پنج شش ماهى گذشت ، و من جز در خانهء حاجى فخر الملك ، در جاى ديگر به اين اسم تازه خوانده نميشدم . يكروز جناب آقاى غلامحسين غفارى ( صاحب اختيار ) نامهء خصوصى به من مرقوم فرموده ، و چون ايشان رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهى بودند و دستخطهاى القاب و ثبت و ضبط آن در ادارهء ايشان بود و از لقب همه باخبر بودند ، پشت پاكت لقب مرا نوشته بودند . من در محكمه مشغول محاكمه بودم ، نامه‌رسان دربار نامه را برئيس دفتر داده ، ولى رئيس دفتر كه مرا به اين لقب نمىشناخته ، نامه را رد كرده بود ، نامه‌رسان مجددا نامه را پس آورده ، و گفته بود نامه مال آقاى صاحب اختيار ، و باسم رئيس ديوان محاكماتست . برسانيد ! اشتباهى ندارد ! ايشان تازه به اين لقب ملقب شده‌اند . تا من محاكمه را تمام كنم آقاى رئيس دفتر وقت پيدا كرده بود ، كه مفتخر شدن مرا به اين اسم تازه ، لامحاله به اعضاى دفتر بگويد ، و وقتى كه من باطاق مخصوص خود آمدم بعجله باطاق من آمد و بعد از تبريك مفصل نامه را رساند . بايشان گفتم از تبريك شما متشكرم ، ولى چون نميخواهم مرا به اين لقب بشناسند . خواهش ميكنم اين موضوع نزد شما بماند . گفت : به ! من به همه اين خبر را داده‌ام . گفتم به آنها هم سفارش كنيد جائى حرفش را نزنند . خلاصه ، با اين كيفيت بود كه خود را از تسميهء به اين اسم جديد خلاص كردم ولى سايرين ، حتى آزاديخواهان و متجددين دو آتشه و جوانهاى تحصيل كرده هم از ابتلاى به اين مرض مسرى خود را معاف نميداشتند و همگى با سعى و مجاهدت زياد ، اسمهاى خود را به اين مضاف و مضاف اليه‌ها تغيير ميدادند . صاحبان درجات نظامى سابق ، سردار و امير تومان و سرتيپ و سرهنگ و نايب اجودان‌باشى ، هم البته زياد بودند ، و همگى تقاضا داشتند ، كه درجه و رتبهء آنها با اينكه اكثر نظامى هم نبودند بعد و در اين اواخر قبل از اسم آنها نوشته و گفته شود « 1 » . از طرف ديگر ميدانيم كه درجات نظامى در ادوار قبل لابشرط و هر بىسرو بىپائى حتى محمد جعفر امير بهادر ، هم ميرپنج بود . در صورتى كه ، رئيس ستاد ارتش آن روز ( سرلشكر جهانبانى امروز ) با آنهمه تحصيلات و سابقهء خدمت . جز سرتيپ ساده چيزى نبود ، ناگزير بايد

--> ( 1 ) - سابق رسم بود رتبه‌هاى نظامى را مانند صفت بعد از اسم صاحب آن ذكر ميكردند و مينوشتند ، آوردن رتبه قبل از اسم تقليد اروپائى و از نظام دورهء سردار سپه معمول شده است .