عبدالله مستوفى

646

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تغيير لباس امشب خود را به خانه برسانم . بنابراين بخانهء مرحوم شاهزاده واليه ، مادر زنم كه در محلهء كاخ بود ، رفتيم . نصر اللّه و باقر ، با اتومبيل دنبال تحصيل جواز رفتند . يك زحمت ديگر هم داريم ، و آن اين است كه بواسطهء زيادى عده شوفر را جاگذاشته‌ايم . نصر اللّه رانندگى را به عهده گرفته ، و نميتواند از ماشين منفك شود و بايد پسرها باهم دنبال كار بروند . قريب بغروب آفتاب آمدند . نصر اللّه گفت بفرمائيد برويم گفتم با كدام جواز ، گفت مستر بيلى كنسول انگليس در تهران ، ما را مىرساند . گفتم او را از كجا گير آورديد ؟ گفت ما كه روسى نميدانستيم . باقر را دم سفارت انگليس پياده كرده بودم ، كه برود كسى را گير بياورد كه بوسيلهء او جوازى تحصيل كنيم . در اين ضمن ، مستر بيلى رسيد ، مطلب را دانست بداخلهء سفارت رفت ، باقر را كه از اين دفتر به آن دفتر ، در تك و دو يافتن وسيله براى تحصيل جواز بود ، پيدا كرد ، باهم برگشتند ! مستر بيلى گفت خودم با شما ميآيم و شما را ميرسانم ، و الان دم در است . بيرون آمديم ، از قبول اين زحمت از مستر بيلى تشكر كردم ، او در اتومبيل خود و ما در اتومبيل خودمان به راه افتاديم ، و از راه قلهك ، خيابان شميران را دم داديم در سه راه ضرابخانه ، پست روسى جلوگيرى كرد ، مستر بيلى مانند كنسول انگليس ، خود را معرفى كرد ، گذشتيم . همين‌كه به تجريش و در خانهء خودمان رسيديم ، خانم مستوفى از مستر بيلى دعوت كرد ، كه قدرى باهم باشيم ، او هم پذيرفت . همگى در سالون جمع شده آسياى صحبت به راه افتاد . مستر بيلى سابقا كنسول تبريز بود ، در آنجا به منزل ما بدعوت‌هاى رسمى و عادى مىآمد ، و ما را هم به منزل خود ميخواند ، و چون شخصا هم بسيار آدم بىپيرايهء خوش - مزه‌ايست ، با افراد خانواده رايگانست . صحبت از هر در درگرفت . جريانات عجيب آن روزها طورى بود كه هرقدر هم ميخواستيم حرف سياسى نزنيم ، نميشد ، و قهرا از بعضى كليات پيش پا افتاده ، صحبت بميان مىآمد . از جمله ، از مجلس و طرز قسم خوردن قانونى شاه مذاكره‌اى بميان آمد . بعضى از فرزندان در اين باب پرسشهائى كردند ، البته من هم جوابهائى دادم . يك بار ديدم ، بدون هيچ مقدمه مستر بيلى خانم مستوفى ( ؟ ) را مخاطب قرار داده ، گفت تصور نميكنيد كه اگر سلسلهء سلطنت عوض بشود ، به حال ايران نافع‌تر باشد . خانم مستوفى گفت سلسلهء سلطنت پيراهن نيست كه هرروز عوض كنند ، ملت هم شاه جوان خود را دوست دارد . امروز نبوديد ببينيد چگونه مردم براى او دست ميزدند . من آنشب معنى اين سؤال ، يا بهتر بگويم سبب اين استفهام را آن هم از خانم مستوفى نفهميدم ، بعد از چندى كه داستان مذاكره و جواب سخت وزير امور خارجه را بسفير روس و انگليس شنيدم ، دانستم كه جواب سادهء خانم مستوفى در آنشب ، چقدر بجا بوده است . دنبالهء مطلب در هرحال ، اين عقايد عجيب و غريب نچسب ، در وقتى اظهار شده است كه دشمنان خارجى مرحوم پهلوى ، جامعه را برضد او تحريك ميكرده‌اند ، و اشخاص خالى الذهن هم ، از اين القاآت متأثر شده و سعى ميكرده‌اند كه اعمال خوب پهلوى را هم كه در آنها نشانه‌هاى باهرى از قوت نفس