عبدالله مستوفى

645

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

را مطابق نفع كشور ، و نفع شخصى خويش ، از پيش برده است . يقين دارم ، كه نظير اينمورد در گذشته ، و حال و آينده ، براى دولت ايران خيلى اتفاق افتاده ، و ميافتد كه اگر رجال ما مردمان موقع‌شناس قوى النفسى ، مثل سردار سپه باشند ، و استقامت بخرج دهند مىتوانند ، منافع كثيرى براى كشور حاصل كنند . مگر وقتى كه پهلوى مرحوم ، بنفع اعليحضرت شاه حاضر استعفا كرد ، سفير روس ، كه سفير انگليس هم بسكوت خود ، قول او را تصديق ميكرد ، متكى بقشون خود ، كه حتى تهران را هم در همان روز اشغال كرده بود ، نمىگفت ، كه ما اين سلطنت را نمىشناسيم ، و فردا هم بمجلس نمىآئيم ؟ منتها ، اولياى امر پاسفت كردند . آقاى سهيلى وزير امور خارجهء وقت ، رك و راست به دو سفير جواب گفت شما كيستيد كه بتوانيد جلو ارادهء ملت را بگيريد ؟ بمجلس نمىآئيد ؟ جهنم ! براى اجراى مراسم قسم خوردن اعليحضرت ، ما چه احتياجى بوجود و حضور شما داريم ؟ ما شاه خود را بمجلس ميبريم و بر تخت مينشانيم . شما هم نمىتوانيد او را نشناسيد . همينطور هم عمل كردند ، و همينطور هم شد . يكهفته نگذشت كه همين آقايان كه مىگفتند : نمىشناسيم ، استدعاى شرفيابى كرده ، سر تعظيم فرود آوردند . معترضه در اينروز ، 25 شهريور 1320 ، منهم براى حضور در مراسم تحليف شاه جوان ، دعوت شده بودم . منزل من در آن روزها هم ، مثل امروز در خانهء شميران بود . خانم مستوفى و دخترها و پسرها هم ميخواستند ، موكب شاهانه را كه بمجلس ميآيد تماشا كنند . ولى يك اتومبيل بيشتر نداشتيم . در اين ميانه ، يكى گفت : چه مانعى دارد ، كه از اينجا همه باهم برويم . شما ما را دم خانهء آقاى حسين خواجه نورى پسرخاله ، كه در ميدان مجلس واقع است ، پياده كنيد ، و برگشتن هم ما را از همانجا سوار كنيد و برگردانيد ، پيشنهاد جامعى بود ، پذيرفته شد ، و همين كار را كرديم ، بعد از آنكه در مجلس مراسم احلاف به عمل آمد ، و همراهان از دم خانهء آقاى خواجه نورى ضميمه شدند ، از راه پهلوى به سمت شميران حركت كرديم . در ميدان مجلس و خيابان شاه‌آباد تا سه راه شاه ، جمعيت بىحسابى بود . راه خيابان پهلوى را پيش گرفتيم . مقابل سه راهى ونك ، به چند تا سرباز روس ، و دو اتومبيل زره‌پوش ، كه در جادهء شميران و ونك واداشته بودند ، برخورديم . يكى از سربازها ، كه جوان شانزده هفده سالهء زيبائى بود ، دست بلند كرده ، فرمان ايست داد . يكى دو سه اتومبيل ديگر هم مثل ما از مجلس برمىگشتند ، رسيدند . من با روسى ناقص خود به پسرك گفتم : خانهء ما در شميران است ، ميخواهم بخانهء خود بروم . گفت تا جواز نداشته باشيد ، نمىتوانيد بگذريد . من دانستم ، مقصود از اين جلوگيرى ، كشف آلمانى و ستون پنجم است . بىتأمل ، به سمت شهر برگشتيم . اگر من لباس تمام رسمى بر تن ، و كلاه پردار بر سر ، نداشتم ، ممكن بود تا دو سه روز ديگر ، كه دنيا امن‌تر مىشود ، در شهر بمانم . ولى با اين وضع ، ناچار بودم ، براى