عبدالله مستوفى
57
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
شده است كه همان بىكفايتها و نادانها به اين سرعت به مقام وزارت ميرسند ، آب و هوائى كه اينقدر وزراى لايق و قابل دارد ، و بالاختصاص مثل شما داهيهء شرق و پهلوان سياست ميپروراند ، چگونه است كه از عهدهء پرورش مدير و معاون و منشى و ثبات بيرن نميآيد ؟ مينويسيد : « بالبداهه معلوم و مسلم بود كه مساعدتهائى كه با دولت ايران مىشد ، و اثرات آنى و موقتى را مىبخشيد ، با وجود مضراتى كه داشت ، صرفنظر از آن ممكن نبود ، مانند مخدرى كه در تسكين فورى درد مؤثر ولى در دفع مرض بىاثر بود ، نميتوانست دواى دائمى مملكت و موجب شفاى قطعى باشد ، و تغيير در زندگانى اساسى و دائمى مملكت و ترك زندگانى روزمره و بىاساس ، هرروزه به صورتى و در تحت حادثهاى لزوم غير قابل انكار خود را ثابت مينمود . » منكر نيستيم ، كه اگر ايران ميخواست منابع ثروت خداداد خود را به كار بيندازد ناگزير بود از سرمايههاى خارجى استمداد كند . يعنى سرمايهدارهاى خارجى را دعوت نمايد ؛ تا مطابق اصول استهلاك سرمايه و ربح ، در اين مملكت براهسازى و سدبندى و جريان آبها و استخراج معادن و تأسيس كارخانههاى صنعتى قيام نمايند ، تا هم آنها بطور مشروع سود سرمايهء خود را ببرند ، و هم دستهاى بيكار مملكت به كار افتاده مردم از آن استفاده كنند ، و هم بر عايدات دولت افزوده شود ، و بالاخره ، بعد از استهلاك اصل و فرع سرمايهء خارجه ، اصل مؤسسه هم براى دولت باقيمانده ، از تمام عايدى آن فايده ببرد . ولى جلب سرمايهء خارجى ، بعقيدهء ما براى مصرف يوميه و پر كردن كيسهء اين و آن و بقول شما ، براى ترك زندگانى روزمره ، گذشته از اينكه متضمن فايدهء دولت و ملت نيست ، مستلزم خسارات بىحسابى براى مملكت خواهد بود . اولا چون پول در دست دولت زياد مىشود ، اولياى امور رسم اقتصاد و ميانهروى را از دست داده بمخارج بيهوده قيام ميكنند . ثانيا چون احتياج ندارند ، بفكر ازدياد عايدى داخلى نبوده ، سهل است ، همان عايدات معمولهء خود را هم درست جمعآورى نميكنند . ثالثا فرع و استهلاك اصل سرمايه ، كه بايد سالبسال پرداخته شود ، بر مخارج خواهد افزود . نتيجه اين مىشود كه اولياى دولت و حول و حوش آنها ، چند صباح چرچرى ميكنند ، چيزى نگذشته كه بىپولى و ورشكستگى چهرهء عبوس خود را با قبح مايكون ، نشان ميدهد و احتياج بقرضهء سنگينترى خودنمائى مىكند . گويند : شخص مسافرى ، در عرض راه بميخانهاى رسيد . عربى در آنجا مشغول شرب و به اين شعر مترنم بود : و كاسا شربت على لذة ، * و اخرى تداويت منها بها مسافر از اين وضع تعجب كرده و از حال او استفسار نمود . معلوم شد مدتيست در اين محل رحل اقامت انداخته ، و با همين ترنم مشغول ميگساريست . قضا را پس از چند ماه در مسافرت ديگر باز به همين ميخانه رسيد و از عرب نشانى نديد ، از حالش پرسيد صاحب ميخانه كه مردى فارسى بود گفت منها بها بكشتش .