عبدالله مستوفى
608
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بسازند . اين دوسيه از زيردست من بايد بگذرد ، و منهم بىمحابا قضايا را روشن ميكردم . همچنين بود ، عكس قضيه كه مجرمى را اگر ميخواستند كارش بدهند ، بازهم دوسيه از زير دست من ميگذشت ، و تير آنها به سنگ مىخورد « 1 » . كمكم ديدم ، آمريكائىها هم بدشان نميآيد ، از اشخاصيكه ، بواسطهء سوءسابقه و داشتن پرونده در محاكمات بيكار ماندهاند ، حمايت كرده ، بعنوان اينكه دكتر ميليسپو امر داده است بفلان عضو كار بدهيم ، خوبست كار او را زودتر تمام بكنيد ، توصيههائى از آنها بكنند . منهم در جواب اين قماش سفارشها ، بدون هيچ رودربايستى ، ميگفتم : « كمترين عدالتى كه يك محكمه بايد نسبت بمتهمين بكند ، رعايت نوبت است . بگذاريد محكمه كارش را انجام دهد ! » يكى از اين توصيهها ، از طرف پيرسن رئيس دفتر ميليسپو كه فرانسه هم مىدانست ، نسبت بيك ارمنى بود ، كه در بندرعباس ، با قرار خودش مقدارى مرواريد رشوه گرفته ، كارى انجام كرده بود . اين توصيه كه از قول دكتر ميليسپو رسيد ، من جواب معمولى خود را دادم . دفعهء دوم و سوم تكرار شد . جواب من يكنواخت بود . بالاخره ، نوبت اين پرونده رسيد ، و مؤمن آل يعقوب ، بسه درجه تنزل رتبه محكوم شد . فردا صبح پيرسن ، كه كارگزينى را هم در اداره داشت ، براى دفعهء چهارم اينبار با تلفون ، خواهش تسريع توصيه مانند خود را تكرار كرد به او گفتم حكم اين كار ديروز صادر شده است . ولى مع الاسف ، اين آقاى توصيه شده از طرف شما ، بسه درجه تنزل رتبه محكوم گشته است ، و تصور نميكنم با رتبهء يكديگر كارى بتوان به او رجوع كرد كه دم او را ببيند « 2 » چند روز بعد ، شنيدم بمد آمريكائى ، كه رتبهء مستخدم را از روى حقوقش تشخيص ميدهند ، فوق العادهء مسافرت و تفاوت بدى آب و هوا را هم روى حقوق اصلى او كشيده ، و مثلا براى او رتبهء هشت و نه قائل شدهاند ، كه با وجود سه درجه تنزل رتبه بازهم ، بتوانند او را به مأموريتى كه منظورشان بود بفرستند . البته ، من كسى نبودم كه در اين موضوعات ساكت بنشينم . يكى دوبار ، در گوشه و كنار و يك بار به خود دكتر هم ، شكوه كردم ، و چند فقره نظاير اين بىتربيتىها را تذكر دادم . از وجنات آقاى رئيس كل ماليه دريافتم ، كه اين عاملىهاى مد آمريكا با اطلاع و صوابديد خودشان بوده است . ولى من دست از غرولند برنمىداشتم ، و رك و راست بىترتيبىهائى را كه آقايان در كار احكام محكمه به خود اجازه ميدادند ، در حضور خود آنها تكرار ، و انتقاد ميكردم . خودمانىهائى كه از برهم خوردن نقشههاى خود عصبانى
--> ( 1 ) - « تير به سنگ خوردن » كنايه از بىنتيجه ماندن مقدمات و بند و بستى است كه براى كارى فكر كرده باشند . ( 2 ) - « دم كسى را ديدن » كنايه از راضى كردن او است و در مورد رشوه دادن هم استعمال مىشود . مثلا بجاى اينكه بگويند : چيزى به او دادم و راضيش كردم ميگويند چيزى بدمش ( چك و پوزش ) رساندم .