عبدالله مستوفى

600

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

كردند ، و در عرض راه و صحن بهارستان باز هم فريادهاى مرده‌باد جمهورى ميكشيدند و با همين سروصدا ، رؤساى خود را بمنزلهايشان رساندند ، و عاقبت جمهورى معلوم گشت « همش يخ بود و واشد » . هركس بجاى سردار سپه بود ، بعد از اين وقايع لامحاله از فكر بلندپروازى مىافتاد ، و خود را تسليم حوادث مىكرد ، ولى اين مرد عجيب ، با خوردن پاره‌آجر از طرف مردم ، و از آن بالاتر شنيدن بيانات سخت و محكم رئيس مجلس ، از دم درنرفت و از فردا صبح مشغول بدست آوردن حيثيت‌هاى از دست رفته گرديد . ديدار عيد زوركى نامه‌رسانهاى وزارت‌خانه‌ها بدر خانهء رؤساى ادارات رفته ، خبر كردند كه امروز آقاى رئيس الوزراء براى دريافت تبريك عيد ، جلوس ميفرمايند ! اگرچه اين اعلام ساده متضمن امرى از طرف وزارت‌خانه نبود ، ولى چون تاكنون چنين سابقه‌اى نبوده و رؤساى ادارات در ملاقاتهاى خود با رئيس الوزراءها آزاد بودند ، معلوم شد كه اين ملاقات هم فرمايشى ، و يكى از وظايف است ، كه مثلا اگر كسى جان سختى بخرج داده ، و به اين مشروع عمل نكند ، اسباب زحمتش خواهد شد ! بعدازظهر ، من منزل نشسته ، و از آنها بودم كه ميخواستم جان سخت باشم ، و به اين ملاقات نروم . آقاى دكتر حسن عظيما ، مدعى العموم ديوان محاكمات ، از راه رسيد ، قدرى نشستيم ، در اطراف تفأل چهار روز قبل صحبت داشتيم . دكتر گفت شما بديدار رئيس الوزراء نميرويد ؟ گفتم : خيال ندارم . گفت چرا ؟ گفتم چه فايده دارد ؟ شما خوب مىدانيد كه من تا پريروز منزل ايشان را نديده بودم ، پس من با ايشان سابقه‌اى ندارم ، ديدار عيد هم حكيم فرموده نميشود . گفت به همان دليل كه پريروز رفته‌ايد ، امروز هم بايد برويد ، در اين روزها فضول آقا زياد است ، شما با اين ملاقات لامحاله ، دفع شرى از خود خواهيد كرد . ديدم حرف خيلى منطقى است ، رضا دادم برخاستيم و به منزل سردار سپه رفتيم . از قضا ما اول وارد بوديم . ما را باطاق كوچكى هدايت كردند ، و بعد از دو سه دقيقه ، باطاق بزرگى كه اين ساختمان به سمت خيابان پهلوى امروز دارد بردند ، وارد شديم ، حضرت اشرف ايستاده بودند . دست داديم . چون سابقه‌اى در ميان نبود ، من فكر ميكردم كه چه صحبتى را ، بعد از رد و بدل شدن تبريك و تعارفات معمولى طرح كنم ، ولى چند نفرى كه بلافاصله وارد شدند ، مرا از اين مخمصه بيرون آوردند . همگى در گوشهء اطاق نشستيم . يكى از واردين آقاى عبد اللّه بهرامى بود ، كه سابقهء بيشترى با سردار سپه داشتند . صحبتى طرح شد . چند دقيقه مجلس ما چهار پنج نفرى بود ، ولى پشت سر هم جمعيت وارد ميشد . مسمى هم به عمل آمده بود . برخاستيم و بيرون آمديم . با دكتر ، چندجا بديدار و بازديد رفته ، اول شب به منزل برگشتم . مردم ، به همينقدر كه شر جمهورى را از سر خود كنده بودند ، متقاعد نشده ، البته