عبدالله مستوفى
590
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
سياسى سران حزب نميكردم ، و با اوضاع آنوقت كشور اين تحزبها را نقش بر آب مىدانستم . ميگويند « از تفنگ پر يكنفر ميترسد ، و از تفنگ خالى ، دو نفر » اين احزاب در آن روزها ، همان تفنگ خالى بودند ، كه هم مردم از آنها ميترسيدند و هم آنها از بىمايگى خود ، آقاى طباطبائى و سليمان ميرزا ، اگر وكيل مجلس ميشدند از راه عدهء جمعيت و تشكيلات حزبى نبود ، بلكه بشرق دست خودكارى صورت مىدادند . سابقا اشاره كردهام ، كه ميان سران اعتدالى ، اختلافى حاصل شده ، چهارده نفر ، باسم هيئت علميه ، خرج خود را از باقى سوا كرده بودند . مدرس و حاجى آقاى شيرازى از مبرزين هيئت علميه ، و آقاى طباطبائى و حاج ميرزا على محمد دولتآبادى از رؤساى دستهء مقابل بودند . از مدتى پيش ، مذاكراتى راجع باصلاح ، بين دو دسته در كار بود و نتيجهاى گرفته نميشد . روزى بديدار مدرس رفته بودم . يكى از افراد درجه دوم حزب نزد مدرس بود . در ضمن صحبت ، گفت آقا ! بالاخره ، اين مذاكرات اصلاحى بكجا رسيد ؟ مدرس گفت بهيچجا ! گفت ، پس چه بايد كرد ؟ مدرس گفت من سه تا كار سراغ دارم ، كه اگر سه نفر از اين آقايان بكنند ، همهء اين حرفها تمام مىشود ! گفت آن كارها چيست ؟ مدرس گفت حاجى آقا ، تيليفونشا بكند ، حاجى ميرزا على محمد برود خرشا بفروشد ميرزا محمد صادق هم قرار بگذارد ، از صبح تا عصر ، دو سه جا بيشتر نرود ، سر يك هفته همه كارها روبراه خواهد شد ، و الا اين حزب اصلاح شدنى نيست . سيد بزرگوار درست ميگفت اين آقايان ، براى اساس دادن بحزب ، كارى نميكردند بلكه باسم حزب ، مشغول كارهاى شخصى خود بودند ، و نقطهء اساسى اختلاف همين موضوع بود . بارى چون منهم سوسياليست بودم سر راه سرى هم بكلوب سوسياليستها كه در ميدان مجلس واقع بود ، زدم ولى رفيق باب دندانى ، كه باهم صحبتى بكنيم ، نيافتم . همه دنبال چاق كردن بوق جمهورى قلابى رفته بودند ، فقط يكى دو نفر نوكر مشغول جابجا كردن صندلىها براى كنفرانس فردا بودند . آخر نه اين است ، كه بايد رؤسا بوعدهء مساعدتى كه بسردار سپه دادهاند وفا كنند ؟ يكى از كمكها همين كنفرانس است ، كه ميرزا محمود خان پهلوى ، جناب آقاى محمود محمود ، استاندار فعلى تهران ، كه در اينوقت نام خانوادهء خود را هنوز عوض نكرده بود ، از طرف كميسيون نطق و خطابه ، سخنران اين كنفرانس تعيين شده ، و اين مرد صاف پاك بىآلايش ، با كمال ديانت ، و از روى ايمان و عقيده از دو روز قبل ، مشغول مطالعه براى حاضر كردن اين كنفرانس شده است . فردا صبح ، 28 حوت به مجرد نشستن پشت ميز اداره ، صداى زنگ تلفون بلند شد . ديدم آقاى فرزين معاون وزارتخانه ، مرا باطاق وزير دعوت ميكنند . رفتم ، ساير رؤساى ادارات وزارتخانه هم رسيدند ، آقاى فرزين با حركت دستهاى خود كه كمك قوهء ناطقهاش بود ، بعد از مقدمه ، فرمودند صلاح نمىدانيد كه ما هم ، مثل ساير طبقات ، در اين نهضت جمهورى شركتى بكنيم ؟ يكى از رفقا پرسيد ساير وزارتخانهها چه كردهاند ؟ فرزين گفت تا آنجا كه من