عبدالله مستوفى

581

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

سلطان احمد شاه ، خريده بود چيز قابلى نداشت . در صورتى كه آنها كه خزانهء خان ماكو را ديده‌اند ، بقدرى آن را پروپيمان ميگويند كه ده يك ، بلكه بيست يك آن هم ؛ ثروت هنگفتى ميشده است ، پس خزانه دست نخورده تحويل شده است . براى اين واقعه ، با همهء منكرى كه داشته است ، نبايد اهميت سياسى قائل شد و مسموم ، يا مرحوم شدن اقبال السلطنه را ، در محبس تبريز ، يكى از ضايعات ملى و حتى بقول بعضى خيالبافها ، اين امر را بموجب دستور معلمين خارجى سردار سپه ، اگر بچنين تعليم و تعلمى قائل هم بشويم ، بجا آورد . زيرا خوانندهء عزيز از مطالعهء اين چند صفحه خوب ميداند كه خانهاى ماكو ، در دورهء قاجاريه ، بخصوص ناصر الدين شاه اهميت ايلى و جنگى خود را از دست داده ، و از ملاكها و سرمايه‌دارهائى بشمار مىآمدند ، كه از بيخبرى دربار سلاطين قاجار از اوضاع داخلى كشور ، استفاده كرده ، و با مشك خالى پرهيز آب ميگفتند « 1 » و بعنوان سرحددارى ، مركز را تا حدى باجگذار خود كرده بودند ، و سوارهاى ماكوئى هم ، جز عده‌اى از نوكرهاى خان و پسرعموهايش كه اسب و تفنگى داشته و اوامر اربابهاى خود را نسبت برعايا اجرا ميكرده‌اند ، چيزى نبوده‌اند . چنان كه با جان دادن اقبال السلطنه در محبس تبريز ، و تصرف خزانهء او تمام سه بخش ماكو به تصرف مأمورين دولت درآمد ، و جزئى مقاومتى هم از طرف پسرعموهاى اين خان با عظمت و جلال ظاهر نشد ، و همگى مثل ادوار قبل مشغول ملاكى خود شدند . اهميت اين واقعه بيشتر از نقطه نظر سلب امنيت جانى و مالى افراد است كه حتى ، در تاريخ ادوار گذشته هم ، كمتر بنظير آن برميخوريم ، و بايد اين كمدى را يكى از كارهاى بسيار نارواى سردار سپه بشمار آورد و من از تفقدهاى شاهانهء رضا شاه ، نسبت به بازماندگان اقبال السلطنه كه خود در خدمت استاندارى آذربايجان شاهد و ناظر آنها بوده‌ام ، تصور ميكنم كه در اين مورد هم ، باز اعليحضرت شاهنشاه پهلوى ، خيلى از اين عمل جابرانهء سردار سپهى خود خرسند نبوده‌اند . اخراج وستداهل از نظميه از عمليات اين روزهاى سردار سپه پيداست كه ديگر برياست وزراء هم نميخواهد پابند كند ، بلكه براى خود مقامات بلندترى را قائل شده ، و گرماگرم بسوى مقصودش پيش ميرود .

--> ( 1 ) - « با مشك خالى پرهيز آب گفتن . » مانند و نظير : « با دست خالى توپ زدن . » و كنايه از سروصداى بىاساس راه انداختن و بدروغ خود را صاحب قدرت و اختيار جلوه دادن است . يكى از كارهاى بامزهء داشهاى تهران ، اين بود كه مشكى پيدا ميكردند و در آن دميده ، آن را مانند مشك پرآب بكول گرفته ، دهن مشك در دست و با صداى : « پرهيز آب » مردم را از دوروور طوق يا علم متفرق كرده ، از ازدحام زياد جلوگيرى مينمودند . ملا عبد اللطيف معلم مكتب‌خانهء ما ميگفت : در جوانى براى درس خواندن باصفهان رفته بودم . روز اولى كه بعد از ورود ، از مدرسه براى خريد خواربار خارج شدم ، صبح زودى بود ؛ دو نفر طرفين معبر پشت به ديوار ايستاده بودند و همچو وانمود ميكردند ، كه رشته‌اى در دست داشته مشغول تابيدن آنند من جلو آنها رسيدم ، طبعا توقفى كردم ، يكى از آن دو ، به ديگرى گفت شل كن آخوند رد شود . مؤمن هم مثل اينكه حقيقة رشته‌اى در ميان دو دست دارد دستهاى خود را پائين آورد . بايد كار اين دو لوطى اصفهانى را هم اقتباس عملى از همين مشك خالى پرهيز آب گفتن شمرد .