عبدالله مستوفى

510

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ايلات از آن‌ها باقى نمانده است . در زمان ناصر الدين شاه هم ايلخانىگرى ايل قاجار ، جز رياست بر خانوادهء قاجار ، از قبيل قوانلو و خزينه‌دارلو و قزل‌اياغ و دولو و شامبياتى و غيره ، كه در تهران اقامت داشتند ، چيز ديگرى نبود . ياغىترين ايلات ايران الوار لرستان بودند ، كه در دورهء استبداد حتى در اواخر ناصر الدين شاه هم ، نسبت بحكام خود اطاعتى نداشتند ، حدود ييلاق و قشلاق آنها از آخر خاك بروجرد شروع ، و بخوزستان ختم ميشد . شهر خرم‌آباد شهر دادوستد آنها بود . وجود قلعهء فلك الافلاك ، در بيرون خرم‌آباد ، كه در نوك تپهء مرتفعى نزديك اين شهر ساخته شده . و بر شهر سركوب است ، دليل تمرد دائمى آنهاست . هيچوقت ايلخانى كه تمام آنها را اداره كند نداشتند . رؤساى طوايف آنها ، مانند سكوند و بيرانوند و غيره ، كه هريك خودشان بشرق دست « 1 » باقى طوايف جزو را مطيع ميكردند ، بر آنها حكومت داشتند . اين رؤسا هيچوقت به شهر حتى خرم‌آباد هم نمىآمدند ، و همواره در كوهستانهاى خود ، با افرادى كه از نان بلوط « 2 » زندگى ميكردند ، بسر ميبردند . منتها حد اقتدار دولت در ناحيهء لرنشين خرم‌آباد بود ، كه سالى يك مرتبه حاكم بروجرد بايد با توپ و تيپ به آنجا برود ، و بهزار زحمت و دو بهم زنى بين رؤساى طوايف مالياتى از آنها وصول نمايد . مشروطه آمد . با طرزيكه از وصول ماليات در دورهء مشروطه نوشته‌ام ، ديگر البته حرفى از ماليات الوار نبايد زد . زيرا ، آقاى رئيس ماليه توپ و تيپى نداشت كه ماليات از آنها بگيرد ، و اين الوار بودند كه تا پشت شهر بروجرد مىآمدند ، و دهات را غارت ميكردند . تا ژاندارمرى تأسيس شد ، و دولت بفكر مطيع كردن الوار افتاد ، و پست‌هائى در خط راه تا خرم‌آباد و شايد جلوتر هم گذاشتند . ولى هيچوقت نتوانستند آنها را مطيع كنند ، و در مقابله‌هاى جنگى خيلى از افراد ژاندارم در اين ناحيه تلف شدند . حال بدين منوال بود ، كه كودتا پيش‌آمد . البته خان‌هاى الوار كسى نبودند كه بيمى از تجمع آنها و ضديت با دولت مركزى در كار باشد . منتهى تخطى آنها تا حدود

--> ( 1 ) - شرق‌دست - شايد مقصود از اين لغت مركب سروصدائى باشد كه از چك‌كارى آدم متعدى حاصل مىشود ، ولى اين لغت مركب فعلا به اين معنى هيچ به كار نميرود ، بلكه مورد استعمال آن جائى است كه كسى به زور شخص خود ، كارى را انجام و طرف را با كار خاتمه يافته‌اى مواجه كند و با زبردستى مترادف است . ( 2 ) - مغز بلوط گس و تلخ است . آن را در آب شيرين چند روزى مىخيسانند بعد آن را در آفتاب خشك كرده و چند روزى هم آن را ميخوابانند كه پوستها از آن سوا شود ، سپس آن را با آسياى آبى يا دستاس آرد ميكنند و از آن نانى ميپزند . « آو » و « تو » و « خو » يعنى ، آب و آفتاب و خواب : كه در زبان لرى مصطلح است ، عمليات سه‌گانهء حاضر كردن بلوط خام را براى آرد شدن خلاصه مىكند . اين اصطلاح را من از مرتضى قلى خان ، پسر صمصام السلطنه شنيده‌ام و چون نانش را هيچ نخورده‌ام ، نميدانم تا چه حد ، قابل خوردن است . شايد تازهء آن ، پر بد نباشد ، ولى بيات آن مسلما براى غير لر ، قابل هضم نيست . و در هرحال نان بادوامى است ، كه معدهء لرى آن را بايد تحليل ببرد .