عبدالله مستوفى

488

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

گشته ، سپس در مقام تثبيت عقيدهء خود برآيد . ولى بايد دانست كه بيك سلسله الفاظ مجوف چسبيدن ، و از محيط فكر و حقيقت دورى جستن ، كار خردمندان نيست . در اين صورت ، از حملهء به اشخاص غير متجانس ، اگر بفلسفهء كودتا اعتراضى داريد على - التحقيق فرع سبك مغزى شما خواهد بود و اين يك نوع بروز احساسى است كه ابدا بجنبه‌هاى فكرى و تعقل شما مربوط نيست و اگر اندكى قوهء مخيله خود را حكم قضيه قرار دهيد ، ميدانيد كه اضمحلال وطن داريوش ، بر اثر حركات ناخلفان داخلى و اعمال نفوذ خارجى ، در شرف تثبيت ، و فقط مشيت خداوند متعال بود كه هويت ناخلفان و زمامداران بىعرضهء دون‌همت را در پيشگاه عموم ملت آشكار و باز با مشيت خداى ايران است كه در تحت تأثير همين اقدام ، ميرويم حيات از دست رفتهء خود را بجهانيان اثبات نمائيم . من از اقدامات خود در پيشگاه عموم ابدا شرمنده نيستم و با نهايت مباهات و افتخار است كه خود را مسبب كودتا بشما معرفى ميكنم . اين يك فكرى نبود كه فقط در سوم حوت سال گذشته در دماغ من تأثير كرده باشد . اين يك عقيده نبود كه در تحت تأثير افكار ديگران به من تحميل شده باشد بدبختى نوع ايرانى مخصوصا نفرات قشونى را من از چندين سال قبل احساس كرده بودم و اشخاصى كه لياقت شنيدن آن را از من داشتند همه ميدانستند كه تحمل شقاوت‌كارى خارجيان و مملكت فروشى پست‌فطرتان داخلى براى من امرى بس صعب و دشوار بود و در تمام ميدانهاى جنگ ، دفاع مرا در مقابل اين شدائد ميديدند . من نميتوانستم تحمل نمايم كه نفوس بيچارهء ايرانى و هموطنان بدبخت من بمعرض بيع فروش اجانب درآمده ، و پست‌فطرتان تهران هم اسناد اين مبايعه را امضاء مينمايد . من نميخواستم مشاهده كنم كه يك ايالت مهمى مثل گيلان در آتش بيداد جمعى يغماگر مشغول سوختن است و زمامداران مركز تمام اين خانه‌خرابيها را اسباب تفريح خود در هيئت و ساير مجالس قرار داده ، و بجاى قلع‌وقمع و سركوبى آنها ، در مشاركت بر عمال يغماگران نيز ، بر وجاهت ملى خود مىافزايند . براى من طاقت‌فرسا بود كه اين ملت بيچاره سالى ده كرور تومان مخارج قشون را از بيوه‌زنهاى فقير كرمان و بلوچستان دريافت و تأديه نموده و آن وقت يكنفر دزد ده سال ، در اطراف قم و كاشان و تا دروازهء تهران ، مشغول شرارت و راه‌زنى و سپس بعضى از مركزيان را هم در تمام دزديها ، شريك و انباز بينم . هيچ ذيحسى تصديق آن را نميكرد كه لشگريان بيچاره ، از صاحبمنصب و تابين در تمام جنگلها لگدكوب خارجى و داخلى گشته ، فوج‌فوج قربانى بدهند و در مركز دولت بلع حقوق آنها را اولين وظيفهء خود قرار داده ، براى مناصب و درجات با شرف نظامى چوب حراج در دست گرفته و هرروز يكعده سردار و صاحبمنصبان خود را بيرون بيندازند ، آبروى دولت و ملت را در نزد اجانب ريخته و خون هر نظامى فداكارى را در عروق آنها منجمد نمايند ، قشون براى هر مملكتى لازم و همه اين حرف را من باب هوس و براى كسب وجاهت ملى ميسرودند ولى در همان حين با تمام قوا بافناء و اضمحلال قشون كوشيده ، جيب خود را پر و قلب هر نظامى وطن‌پرستى را ميشكافتند و دنباله را با كمال بىآزرمى و بىشرمى به جائى ممتد كردند كه كلمهء قشون ( همان كلمه كه در تمام عالم با قيد شرف و افتخار تلقى مىشود و به پاسبانى حقيقى ملت و مملكت معرفى مىگردد ) جز تخفيف صاحبان آن رسم ديگرى را متضمن نبوده و در مقابل تمام صنوف و طبقات مسلوب الاعتبار شده بودند .