عبدالله مستوفى

448

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

بود ، به من نصيحت ميكرد كه اينقدر دشمن براى خود نتراشم . به او گفتم دشمنى كه از حقيقت - گوئى توليد شود ، به چيزى نمىارزد . گذشته از اين ، من بيل ميزنم و نان ميخورم و حاجتى به كسى ندارم كه از روا نشدن آن بترسم ؟ گفت . اولاد هم ندارى ؟ گفتم آنها هم خدائى دارند و آنچه مقدر شده باشد ، به آنها خواهد رسيد . گذشته از اين من به آنها اگر محيط خرابشان نكند ترتيبى داده‌ام كه هرجا باشند ، طرف حاجتند نه سربار جامعه . بارى ، سخن از تلگراف خبرنگار روزنامهء اقدام و چهار حلب ليرهء بانكى بود . اگر اين خبرنگار يا منبعى كه اين اطلاع را از روى حدس و تخمين به او داده است ، قدرى دوربين‌تر بود ، و محتويات اين حلبىها را نوشتجات و اوراق سرى ميدانست مناسب‌تر و بذهن چسبنده‌تر بود . زيرا ، مسلما در اين يك سال و نيمه نامه‌ها و اوراقى از خارجه و توده‌اىهاى داخله بدست پيشه‌ورى رسيده و دستورهائى دريافت داشته است ، كه همراه بردن آنها هم براى او و هم براى امضاءكنندگان آنها بدرجات مهمتر از در بردن مثلا چندين ده هزار ليرهء كاغذى بوده است . حالا هم ، دولت ايران بايد در آرشيو ادارات اين يك سال و نيمهء تبريز و ساير شهرهاى آذربايجان ، تفحص دقيقى به عمل آورده و نتيجهء آن را بعد از رفع حاجت ادارى و محاكماتى به اطلاع عموم برساند و منافع خصوصى و دولتى مانع انتشار آنها نشود كه پس‌فردا از راه ديگر باز گرفتار اين قماش دمكراسىهاى قلابى بشويم و سركلهء مؤسسين اين بازى از جاى ديگر بيرون بيايد كه باز هم بخواهند با نقشه‌هاى پليد خود ، قسمتى از كشور ما را به خاك و خون بكشند و يك ملت را عزادار كنند ؟ مجامله و مداهنه ، در كارهاى عمومى ، خدائى باشد يا ملى ، بسيار ناپسنديده و بعقيدهء من ، هر بلائى بر سر ما آمده است از همين خوى زشت مجامله و مداهنه است كه بايد من بعد از اين رويهء غير مرضيه بر كنار بود . ما ميخواهيم دربارهء خيانتكاران و حرام‌پيشگان و مظنونين ، در هر طبقه و صنفى و حزبى كه هستند ، بازپرسى دقيقى به عمل آيد و محاكمه شوند و برطبق قوانين كشورى به اشد مجازات برسند تا ديگر كسى باميد پيشوائى و رهبرى هوس راه انداختن آشوب و جدائى در كشور آرام متحد ما نكند « وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ » . اين سخن پايان ندارد ، اى عماد * ختم كن ، و اللّه اعلم بالرشاد مولوى دنبالهء آتيهء نفت شمال سخن از عقيدهء من راجع بآتيهء نفت شمال بود . من بخوانندهء عزيز كاملا حق مىدهم . كه پيش خود فكر كند كه بين وقايع سال 1300 و اظهار عقيده در آتيهء نفت شمال ، با قسمتى از واقعات سه سالهء اخير ( از هزار و سيصد و بيست و سه تا بيست و پنج ) چه مناسبتى است ؟ و من براى چه مقصود ، از راه مذاكرهء سه سال قبل خود با وزير پيشه و هنروقت بقول روضه‌خوانها گريز زده ، بيست و پنج سال از سلسلهء حوادث جلو افتاده ، و اتفاقات سه سال قبل تا امروز ، 25 آذر 1325 را در اينجا بقلم آورده‌ام ؟