عبدالله مستوفى

389

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

جدائى را فراهم كرده بودند ، براى وداع دست به گردن هم كرده تا توانستند اشك دروغى ريختند . يكى از دو برادر ، براى بنگاه خود اين نقطه را انتخاب كرده و همانجا ماند ، و ديگرى كه نقطهء مقابل ، يعنى نقطهء شروع ، بيشتر بذوقش چسبيده بود ، از كنار خط ، البته در داخلهء ملك خود ، بدان سمت برگشت ، تا ضمنا بازديدى هم از املاك اختصاصى كرده باشد . در مسير و در كنار خط سرحدى ، چشمه‌ها و درختهاى زيباى بارور زياد بود ، كه بفاصلهء يكى دو ذرع ، در سهم هريك از دو برادر اتفاق افتاده بود ، در موقع خط كشى ، هر يك از دو برادر ، بنفع قسمت خويش ، پيش خود فكر ميكرد اى كاش خط كشى از دو ذرع آنطرف‌تر اتفاق افتاده بود ، كه اين درختها و چشمه‌ها در ملك او واقع ميشد . ولى ، چون در قرار كليات ، اين موضوع را هم حل كرده بودند ، طرفين ، در حين عمل ، نميتوانستند بر خلاف آن رفتار ، و خط را پس و پيش كنند ، اما همين چند چشمه و چند درخت كه هريك نظير بلكه بهتر از آنها را هزارها در قسمت خود داشتند ، چنان خاطر آنها را مشغول كرده بود ، كه آنى از فكر تملك آن بيرون نبودند . چند شبى ، دندان روى جگر گذاشتند « 1 » تا بالاخره حرص و شره يكى از آنها را به اين فكر انداخت ، كه تغيير خط سرحدى كار مشكلى نيست و جز صرف چند روز وقت ، كار ديگرى ندارد . چطور است خط را محرمانه عوض كنم ، كه اين درختها و چشمه‌ها در سهم من بيفتد ؟ با همسرش مطلب را در ميان گذاشت . خانم عزيز هم فصل مشبعى در تشويق او باينكار سخنرانى كرد . فردا صبح خانم و آقا ، دو نفرى از نقطهء بدوى عمل خيانت كارانهء خود را شروع كردند . يكى خط تازه را ميكشيد و ديگرى خط اصلى را كور ميكرد و پيش ميرفتند . برادر ديگر هم ، كه همين افكار او را آرام نمىگذاشت ، بعد از مشورت با خانم ، و دريافت تشويق زياد از طرف مخدره ، برحسب اتفاق در همان روز مشغول اين حرام پيشگى شده بود . خلاصه روز هشتم يا نهم بود ، كه دو برادر و دو جارى ، در حين عمل ، دماغ بدماغ بهم برخوردند . برادرها با گفتن « اى واى داداش تو هم . . . » به يكديگر ، اكتفا كرده سر به زير انداختند ، و از خجالت بيحركت ايستادند . اما خانمها از رو نرفتند ، و هر دوى آنها ، هر يك رو به شوهر خود كرده گفتند : به تو نگفتم اين كارها خوب نيست ؟ حالا خوردى ؟ خوش گذشت ؟ خجالت بكش ! ! و بعد دست در گردن هم كرده ، و در ضمن ماچ و بوسهء فراوان ، گريه شوقرا سردادند . در اين ضمن ، از آسمان غوغائى شبيه بصداى رعد ، برخاست ! اين آواى شليك هرهر ملائكهء هفت آسمان بود ، كه بعقل اين مسجود زاده‌هاى خود مىخنديدند . آقايان ! عزيزان ! قدرى فكرى كنيد ، ببينيد اين چيزهائى را كه شما ظاهرا باسم ملت‌هاى خود ، و باطنا براى هواى نفس خويش ، و بر ضرر ملل ضعيف ، از همديگر ( ! ) تقاضا داشته ، و براى مشروع جلوه دادن آنها اينقدر پشت هم اندازى مىكنيد ، و توپ و

--> ( 1 ) - دندان روى جگر گذاشتن كنايه از تحمل بار مشقت و سكوت و سكون و عدم اقدام در كارى است كه خيلى طالب انجام آن باشند .