عبدالله مستوفى

388

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

خانمها بيشتر محرك بودند ، سبب شد كه دو برادر در خط سير روزانهء خود قائل بجدائى شوند ، و قرار گذاشتند روزها را از هم جدا باشند . بنابراين ، صبح‌ها كه در بنگاه مشترك از خواب برميخاستند ، هريك ناحيهء خاصى از جنگل را براى گردش خود معين كرده ، دورى و دوستى را بر اختلاط شب و روز ، ترجيح دادند . ولى اين كار بيشتر اسباب جدائى بين دو برادر شد . زيرا هريك از آنها ، كه با خانمش عليحده گردش ميكرد ، چيزهائى در مسير خود يافته ، به بنگاه مشترك مىآورد كه به حكم « مرغ همسايه در نظر همسايه غاز است » در نظر زن برادر و برادر ديگر ، خيلى گران‌بها مىآمد و آتش حسد را در دل خانمها افروخته‌تر ميكرد . ولى باز هم ، دو برادر كه حالا ديگر هيچيك در ستم شريكى كردن ديگرى نسبت به خود ترديدى نداشتند ، نظر بصدق و صفائى كه از مدتها قبل بين آنها برقرار بود ، هريك به اعتقاد خود ، ظلم و اعتساف ( ؟ ) برادر ديگر را از راه اخلاق ( ! ) تحمل كرده ، چيزى به روى خود نمىآوردند . واقعهء كوچكى براى اين دمل كه از مدتى پيش در دلها ريشه كرده بود ، نيشتر شد . روزى يكى از دو برادر يك پارچه پوست خرگوش مرده‌اى در جنگل يافته ، بخانم خود هديه نمود . خانم هم كه اهل سليقه بود ، پوست پاره را با چند تا خار درخت بموهاى خود وصله كرد ، و با اين آرايش جلو جارى خود درآمد . چشمتان روز بد نبيند ! اين جارى ، بقدرى از اين واقعه ملول و قضيه را پيش شوهر خود بزرگ كرد كه بيچاره برادر را ، با همهء نارضامندى به تفكيك شركت واداشت . شب هنگام ، كه دو برادر در بنگاه مشرك همديگر را ديدند ، اين برادر موضوع تفكيك را مطرح كرد . برادر ديگر هم ، مثل اين‌كه دنيا را به او داده‌اند ، گفت : واقعا بايد تصديق كرد كه ما دو نفر خيلى باهم روحا و فكرا متحديم ، منهم ميخواستم ، همين موضوع را پيشنهاد كنم ، و فى المجلس كلياتى براى طرز تقسيم اين جنگل عظيم در نظر آورده از فردا صبح مشغول تفكيك شركت شدند . البته طرفين ، در اين پنج شش ماهه آنقدر وقت داشته بودند كه تمام نقاط جنگل را گردش كرده ، و اجمالا بتوانند از يكطرف وسط آن را تشخيص بدهند . بنابراين ، تعيين نقطهء شروع مشكلى نداشت ، درخت عظيم ، يا پيش‌آمدگى دامنهء كوه ، يا تپه‌اى را كه در اين نقطه بود ، مبداء قرار دادند . در اين‌كه كدام قسمت از چپ و راست اين نقطه متعلق بكدام يك از دو برادر باشد ، با يكپارچه سنگ ، و يك اخ و تف و « تر يا خشك » تكليف معلوم شد ، ولى باز هم خوف تعدى يكى به ديگرى نگذاشت ، كه كار به همين جا ختم شود نقطهء ديگرى را از ته جنگل كه محاذى با اين نقطه بود به نظر آورده ، قرار گذاشتند ، خطى كه اين دو نقطه را بهم وصل كند ، فاصل ملك دو شريك باشد . خط كشى شروع شد . جنگل بقدرى بزرگ بود ، كه چندين روز با كمك خانمهايشان از صبح تا شام مشغول اين خط كشى و علامت گذارى بودند ، تا كار خاتمه يافت و دو برادر ، بعد از وداع خيلى مفصلى ، از هم جدا شدند . جاريها هم ، كه خود سبب اين تفكيك و