عبدالله مستوفى
358
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
يك ماه آنها بيشتر نيست ، خدمتى هم بانتشارات راديوى مسكو كرده باشند . بلكه ميخواهم بگويم اگر واقعا كشور روسيه ، بقول خودشان با دويست ميليون سكنه ، محتاج به پذيرفتن تابعيت اين چند صد نفر ارمنى است ، چرا اينقدر جلو اهالى قفقاز حتى روسهاى صحيح النسب و كمونيستهاى دوآتشه را رها مىكند كه بطور قاچاق به خاك ايران بيايند ؟ روزنامههاى ايزوستيا و پراودا و راديوى مسكو از اين انتشارات زياد ميدهند . هرقدر بگويند و بنويسند ، هنوز نتوانستهاند اين حقيقت را از اهل عالم مستور دارند كه اگر واقعا خاك روسيه پر از عدلوداد ، و مردم اين كشور در كمال رفاه و آسايش زندگانى ميكنند و حتى ، مثل عهد صاحب الزمان ما شيعهها ، در آنكشور با صلوات همه چيز بآدم ميدهند ، پس چرا رهبرها و سرپرستهاى آن كشور راضى نميشوند كسى بكشور آنها رفته ، و اين بهشت روى زمين را برأى العين ببيند ؟ و انتشارات خود را فقط به حرف در راديو ، و نوشتجات اين دو روزنامهء ارگان دولت كه در تمام كشور پهناور روسيه ثالثى ندارند ، منحصر كردهاند ؟ بقول عوام بين حق و باطل ، بيش از چهار انگشت فاصله نيست . شما كه آنقدر در انتشار سمعى ، يعنى قسمت باطل ، زحمت به خود ميدهيد ، چرا جلو انتشار بصرى را ، كه قسمت حق قضيه است ميگيريد ، كه مردم تصور كنند كه خداى نكرده ، شما با افراد اهل كشور خود ، بطور استثمار حيوانى رفتار ميكنيد ؟ و بدبختها را مثل خر و گاو ، شبها هرچند نفرى در يك سوراخ جا كرده ، و روزها هرقدر بخواهيد ، از گردهء آنها كار ميكشيد ، و هرچه جلو آنها بريزيد از فرط گرسنگى ، نميدانند ، بدهنشان بگذارند يا گوششان ؟ شما كه عملههاى كارخانه را ، در خانهء صاحب كارخانه ، و كشاورزان را در قصر ارباب مسكن داده و به همه نقل و نبات و شير و شكلات و بيفتك و تارت ميخورانيد ، چرا دست مردم را نميگيريد ببريد و اين شاهكارهاى خود را به آنها بنمايانيد ، كه بدون حاجت باينقدر پرچانگى در راديو ، و قلمفرسائى در روزنامههاى خود ، و بدون هيچ احتياج باينهمه پشتهماندازى تمام مردم روى زمين ، فوجفوج و گروهگروه ، سهل است ، ملت ، ملت حتى قارهقاره ، بشما بگروند و بمراد دل كه عالمگير شدن طرز حكومتتان است برسيد ؟ شما كه به حمد اللّه در اين همه ناز و نعمت غوطه ميخوريد ، چرا آنقدر چشم و دلتان نه فقط بقيهء حاشيهء صفحهء قبل
--> بوده است و بعد از اين نامه بوده است كه اقوام بدبخت او دانستهاند كه اين بيچاره در كاغذنويسى هم آزاد نيست و اين كاغذ برحسب امر مراكز كمونيستى نوشته شده و خوش گذشتن به او هم بىاصل است . يكدسته از اين ارمنيهاى مهاجر هم اهل جلفاى اصفهان بودهاند كه بعد از زيارت اين بهشت موعود خود را با خطر مرگ مواجه كرده و از بيراهه خويش را بايران و بالاخره يكى دو نفر از آنها توانستهاند خود را با كشيش خود كه محرك مسافرت آنها بوده بجلفاى اصفهان برسانند . در روزنامهاى كه شرح مبسوط اين مسافرت را داده بود شرحى از سوز و گداز كشيش و استغفار و توبهء او كه جان جمعى را بواسطهء تشويق خود برفتن بروسيه بخطر انداخته است نوشته بود .