عبدالله مستوفى
339
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و « گنجشك يك پولى انا اعطينا نميسرايد . » و « از صد دينار آش طاقه شال ترمه بيرون نميآيد » بر فرض هم كه پارچهاى در آن يافت شود ، جز تكه پارهء جلقاب چرك سياه چيزى نيست ؟ « 1 » لزوم تشكيل حزب ملى اكثريت قريب باتفاق مردم اين كشور ، اشخاص وطنپرست مسلمان صلحجوى آرام خوشاخلاق هستند ، كه جز زندگى آرام منظم بىاجحاف و تعدى ، چيزى نميخواهند . و مخصوصا از اين قبيل فيل و فپها بىاندازه گريزانند ، و طالب عناصرى هستند كه جز حفظ وطن و ديانت آنها مقصود و منظورى نداشته باشند . جوانها ! بر شماست كه از اين اكثريت بر نفع خود آنها و جامعه استفاده كنيد . مرامنامهاى كه هيچ رنگ سياست خارجى نداشته ، اين خواهشهاى آنها را عملى كند تنظيم نمائيد ، و همگى دنبال آن را بگيريد و يك حزب ملى واقعى قوى بسازيد . يقين داشته باشيد كه اگر مرام شما از آلايشهاى عوام فريبانه و خودخواهانه بدور ، و مقصودتان خدمت بايران و ايرانى ، و عملى كردن دلخواه افراد يعنى آزادى و مساوات يا بعبارت ساده ، منظورتان دمكراسى واقعى باشد و بين خودتان اختلاف توليد نشود كه آنچه يكى ميرسيد ديگرى پنبه كند « 2 » مسلما موفق خواهيد شد . اين جمله را هم ناگفته نگذارم ، كه بدون تشكيل اين حزب ملى با اين فيل و فپهاى امروزه ، و يا نمايندگان مالكين و متنفذين ولايات ، كه در سه دورهء اول وكيل ميشدند كار اين كشور بسامان نخواهد رسيد ، زيرا ملت حقيقى يعنى همان اكثريت قريب باتفاق با اين مرامها و با اين خودخواهىها كه يكى باد ببوق جنوب مىكند و ديگرى در سرناى شمال ميدمد ، مخالف است . به اين يك مشت منفعت پرست كه جز حفظ اموال خود ، مقصودى ندارند يا يك مشت مردمانى كه شكم تله مهمان خدا هستند و طبعا هيچ علاقهاى بكشور نميتوانند داشته باشند ، مغرور نشويد و بدانيد كه ملت حقيقى نه اين است و نه آن ، تكيهء -
--> ( 1 ) - سابق بر اين ، يكى از كسبها هم آشپزى بود . مؤمن دكانى كرايه ميكرد و در ديگ يا پاطيل آش مىپخت . ده بيست تائى كاسه بدل چينى بزرگ و كوچكتر و به همان اندازه قاشق هم داشت . هركس ميخواست با صد دينار يا يكشاهى ميتوانست از اين غذاى عمومى استفاده كند . روزى يكى از مشتريها در ميان كاسهء آش يك پارچهء جلقاب سياه ديد . به صاحب دكان گفت استاد اين جلقاب در ميان آش ديگر چيست ؟ ! ! استاد از رو نرفته جواب گفت : صد دينار دادى آش ، ميخواهى طاقه شال ترمه توش در به ياد ؟ و با اين سفسطه خود را مستحق اين اعتراض نپنداشت ، اين مثل از اين وقعه ساتر شده ، هم در مورد سفسطهگوئى و هم در مواردى مثل مورد متن براى اظهار حقيقت ، البته در مقام مطايبه به كار ميرود . ( 2 ) - اصل اين مثل « آنچه رشته بودم پنبه شد » است كه بمناسبت تغييرى در بيان آن داده شده است .