عبدالله مستوفى
330
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
به خاك روسيه رفت . شايد تصور ميكرد كه مثلا دولت روسيه از او حمايت كرده او را بسلطنت برساند يا از او طرفدارى نموده ، در كشور ايران بمقام ارجمندترى نايل آيد . ناصر الدين شاه ، در مقابل اين رفتار حقوق و امتيازات او را سلب كرد . يك چند شاهزاده در قفقاز ماند و بالاخره بوسيله و واسطه بايران برگشت . معلوم است اين برادر ، با اين طرز رفتار نميتوانست طرف توجه شاه ابهت دوستى مثل ناصر الدين شاه واقع شود و اعتمادى را كه در خور حكومتهاى بزرگ بود جلب كند ، و بنابراين دور دور مىزيست . اگرچه خيلى دير ولى بالاخره ملكآرا دانست چه كند . و در اواخر سلطنت ناصر الدين شاه عاقلانهتر رفتار كرد و توانست خود را در نظر شاه بمقامى برساند كه در موقع تاجگذارى نيكلاى دوم ، امپراطور آخرى روسيه ، در خور نمايندگى شخص شاه و مأمور اين مسافرت تشريفاتى شود . ولى نه عمر ناصر الدين شاه كه در همان روزها بدرود زندگى گفت ، و نه عمر ملكآراء كه يكسال بعد ، به مرض سكته درگذشت مجالى باقى نگذاشت كه اين شاهزادهء فاضل پرداعيه بمقام شامخى كه آرزو داشت نايل گردد . پس برادر دمدست كه در سلامها و موارد احترام مانند برادر شاه با او معامله ميكردند ، عز الدوله بود . اين جمله از عكسى كه گراوور آن در صفحهء 128 جلد اول « شرح زندگانى من » به نظر خوانندهء عزيز رسيد ، هويداست . كه شاهزاده با شاه در صف جلو ايستاده ، و تمام شاهزادگان و رجال حتى صدراعظم در صف عقب هستند . همچنين در موقعى كه الكساندر سوم امپراطور روسيه تاجگذارى ميكرد ، شاه با وجود ملكآراء برادر ارشد برادر اصغر يعنى عز الدوله را براى نمايندگى از طرف شخص خود با سمت سفارت كبراى فوق العاده به دربار روسيه فرستاد . انعزال و انفصال عز الدوله از برادرى شاه كه بفوت ناصر الدين شاه پيشآمد شاهزاده را از اين حكومتهاى كوچك و مأموريتهاى تشريفاتى هم بر كنار كرده در كنج خانهاى كه در آخر بازار ارسىدوزها ، از پدرزنش اعتضاد السلطنه بميراث برده بود افتاد و حيثيت قديمى خود را به دور نگاه داشتن خويش از انظار ، حفظ مينمود . و بمطالعهء روزنامههاى انگليسى و كتاب وقت ميگذرانيد . حوائج و كارهاى شخصى در و بيرون او را پسرانش برميآوردند . صبح كه از خواب برميخاست ، با اينكه ميدانست كه تا موقع خواب شب حتى از اطاق خود هم قدم بيرون نميگذارد ، صورت را ميتراشيد ، موهاى سر را كه تا دم آخر هم حفظ كرده بود ، شانه ميزد . فرقى از ميان باز ميكرد . پيراهن سفيد آهار زده ميپوشيد يقهء آهارى و دستمال گردن خود را ميبست . در زمستان خرقهاى از خز سنجاب بدوش مىافكند . و كنار كرسى مينشست . نهار و شام را هم در همين اطاق مىخورد . و شبها دو شمعدان شمع گچى اطاق او را روشن ميكرد . نميدانم از چه وقت ولى در اين اواخر ، شبها مقدار محدود معينى به قدر عصاى پيرى و شايد بدستور طبيب نوشابه مىخورد قليان و سيگار هيچ نميكشيد . بعد از آنكه زن اولش دختر اعتضاد السلطنه در 1319 قمرى به مكه