عبدالله مستوفى

331

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مشرف شده ، و در آنجا به مرض و با درگذشت ، شاهزاده چهار تا صيغه گرفته بود كه آفتاب بآفتاب پست عوض ميكردند و تا فردا صبح مواظب خدماتش بودند . از اين خانمها چند تا اولاد هم پيدا كرد كه تفاوت سن آخرى آنها با پدرش كمتر از هفتاد سال نبود . شاهزاده نقرس را هم از پدرش محمد شاه و جدش عباس ميرزا ميراث برده و آثار آن در انگشت‌هاى دستش نمايان بود . من هيچ نشنيده‌ام كه اين شاهزاده از كسى غيبت كند . اگر كسى در محضر او از كسى بدگوئى ميكرد ؛ و ادب محضر مانع منع او بود ؛ منتها حرفى كه از شاهزاده شنيده ميشد ؛ « من او را نميشناسم » بود . اگر كسى را ببدى مىشناخت و از او حرفى بميان مىآمد ، باختصار ميگفت : « اخلاقش خوب نيست » من باز هم نشنيده‌ام شاهزاده به كسى ؛ هرقدر هم عصبانيش ميكرد پرخاش كرده ؛ حرفهاى ناروا بر زبان رانده باشد . از سال 1331 قمرى كه به سمت مصاهرت با اين خانواده سروكار پيدا كردم سالى چند بار بديدار شاهزاده ميرفتم . ولى هيچوقت او را در اطاق بيرونى نديده‌ام . آمدن مرا كه مىشنيد ، باندرونم ميطلبيد . يك ساعتى باهم صحبت ميداشتيم . با وجود هشتاد سال عمر با حضور ذهن . در هرچه صحبت ميشد شركت ميكرد . بطورى كه محضر او براى من فقط اداى وظيفهء دامادى نبود ، بلكه با كمال ميل به اين « ديدن خانوادگى » ميرفتم و باهم از همه‌چيز صحبت ميداشتيم . هم دندان‌هاى شاهزاده ، از رجال و شاهزادگان همه رفته بودند . كسى كه از او توقع بازديد داشته باشد نبود . بنابراين جز در موارد فوق العاده ، مانند اعياد رسمى براى ملاقات برادرزادگان تاجدار خود و سالى يكى دو بار در رفتن و بر كشتن شميران ، هيچوقت از خانه بيرون نميرفت . ايام اقامت در شميران هم هر ده بيست روز يك بار بر اسبى سوار شده ، دور اراضى و باغات پر عرض و طول خود ، در تجريش چرخى زده ، و به منزل برميگشت . در باغ شميران هم ، در اطاق‌ها و ايوانى كه جلو استخرى ساخته بودند ، منزل داشت . در باغ گردش نميكرد . فقط در ايوان و اطاق و گاهى هم كنار استخر ، روى صندلى دسته‌دار وسيعى مىنشست و بمطالعهء روزنامهء مصور انگليس ميپرداخت . اين شاهزاده تا سال 1308 شمسى به همين وضع امرار زندگى كرد ، و در اين سال در هشتاد و شش سالگى قمرى ، بدون هيچ مرض اساسى از فرط كهنگى و سالخوردگى با مقدمهء كسالت دو سه روزه ، بدرود زندگى گفت . سرّ طول عمر غريزهء جلب نفع و دفع ضرر طبيعى بشرى ؛ انسان را ، از زمانهاى قديم ، بيافتن سر طول عمر ترغيب كرده ، و حتى ، بعضى را بر آن داشته است ، كه درصدد تحقيق از چگونگى زندگى اشخاصى كه عمر زياد كرده‌اند برآمده ، و از طرز زندگانى آنها دستورهائى براى طول عمر استخراج و منتشر كنند . با وجود ، اين ، تاكنون نتوانسته‌اند قاعدهء حسابى براى سر طول عمر بدست آورند .