عبدالله مستوفى
323
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
طور بشماريد ! وزير كه بعقيدهء خود نقطهء ضعفى پيدا كرده و ميخواست بدين وسيله دماغ فاتح را قدرى بمالد ، دماغ خودش ماليده شده ، و كله خورده و سرافكنده سرجاى خود نشست . اگر من در مورد رضا شاه پهلوى ، طرف يك چنين سؤالى واقع شوم چون در قرن اتم ، براى حفظ ظاهر هم كه باشد ، نبايد از شمشير كه نمايندهء قوت مادى است حرفى بميان بيايد جواب خواهم گفت : رضاى پسر هوش و حافظه و فراست و حاضرجوابى ، پسر پشتكار و متانت و حوصله و درونه ، پسر شهامت و علو همت و بلندنظرى ، پسر وطنپرستى و دورى از بيگانگان تا حد تنفر ، پسر اخذ و طمع و حرص ، پسر بىدينى ، تا حد حملهء بديانت . و اگر اين دو پدر آخرى در شجرهنامهء اخلاقى او نبود ، مسلما بهترين پادشاهان ايران بشمار مىآمد . ولى اگر اين دو پدر را هم نميداشت نميتوانست ايران آن روزى را جمعوجور كند . آموزش و پرورش از آموزش و پرورش رضاى قزاق ، با زندگى حقيرانهء ايام كودكى و نيمه جوانه مردى او ، چون چيزى ندارم بنويسم بقدرى از اين حيث عقب بوده است كه در موقع افسرى هم املاهاى خيلى پيش پا افتاده را غلط مينوشته ، و حتى در تركيب كلمات هم غلطهاى شترى ميكرده است ، كه پارهاى از آنها را بعضى از نويسندگان ، به قصد تعبير بر او ضبط كردهاند . ولى ، از دورهء زندگانى قزاقى او بعضى داستانها شنيدهام كه آوردن آنها در اينجا ، براى تفريح و تنوع بىمناسبت نيست . سرهنگ سيد جواد صوفى ، برادرزن و پسرعمهء آقاى دكتر نامدار ، كه از طرف مادر نوهء دائى مادر من بود ، ميگفت : رضاى قزاق كه رفقاى او خانى مساعده و سمت وكيلباشى پيشرس را باعتبار آينده از او دريغ نميداشتند ، روزى براى تفريح و تفرج بدولاب و قهوهخانهء آنجا ميرود ، قهوهچى احتراميكه در خور آقاى وكيلباشى ( ؟ ) بوده بجا نياورده ، سهل است بعد از چند بار يادآورى هم كه چاى براى او ميآورد ، سرد و كمرنگ و از قورى پسآب بوده است . وكيلباشى از اين برخورد بسيار دلخور شده ، ولى چيزى به روى خود نياورده و از فرط بورى فورا بچاك مىزند و قهوهخانه را ترك ميگويد . فردا صبح ، كه قهوهچى براى پهن كردن بساط كسب خود بقهوهخانه آمده مىبيند ، نيمكت بزرگى كه از فرط سنگينى قابل حملونقل نبوده و به همين علت هرشب در سر جاى خود بيرون قهوهخانه ميمانده ، در جاى خود نيست . متحير مىماند كه كدام غول بيابانى به اين نيمكت حاجت پيدا كرده ، و آن را برده است . در اين ضمن ، يكى از اقوامش ، كه مثلا سبزى براى فروش به شهر برده بود ، از راه ميرسد ، و ميگويد : نيمكت را در پهلوى پل دروازه ميان خندق ديده است . ولى قهوهچى باور نميكرد ، و ميگفته تو يقين اشتباه كردهاى . زيرا ، بردن و گذاشتن نيمكت ميان خندق كار آسانى نيست . قوم و خويشش به او ميگويد : شايد جنها ديشب عروسى داشته ، و براى نشاندن عروس خود بر تخت ، حاجت بنيمكت تو پيدا كرده باشند ، در هرحال