عبدالله مستوفى

311

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

براق ، و رنگش سفيد بود و چند دانه خال مربع بىنظم ، نيمه سياه و نيمه طلائى ، در پشت و پهلو و سر و دم داشت و بر خلاف همزادش ، بسيار مأنوس و باوقار و متين بود . من بر خلاف عقيدهء خود عزم كرده بودم مانع ماندن او در خانه نباشم . بعد از دو سه ماهى اين گربه خود را ساخته و حيوان بسيار خوش شمايلى از كار درآمد . وارد اندرون كه ميشدم ، در هر گوشهء خانه بود مرا استقبال و از ديدار من اظهار خوشوقتى ، و اين علاقهء خود را بگردش دور و ور و ماليدن خود بپر و پاى من اظهار ميكرد ، تا من باطاق خود وارد شده مىنشستم ، بهر كيفيتى بود خود را به من مىرساند . با زبان زدن بدست من دست بوسى خود را معمول داشته ، قدرى دور تر از بساط خواندن و نوشتن من ، كه در سطح اطاق پهن ميشد ، مىنشست . تا من در خانه بودم از اطاق من خارج نميشد . اگر تابستان بود ، شبها هوام و حشراتى را كه مانند ملخ و على ورجه و سوسك زرد يا سائر خزنده‌هائى كه بهواى روشنائى چراغ جمع ميشوند ، از دور بساط كار من ميراند و روزها ، چشم از مگس‌هائيكه در فضاى اطاق مىپريدند برنميداشت و آنهائى را كه مىنشستند مىپراند . سر سفره در همان سمتى كه من مىنشستم قدرى دور تر مىنشست هرقدر گرسنه بود تا سهم او را در بشقاب جلوش نميگذاشتم تكان نميخورد و هيچوقت لقمه را از بشقاب روى فرش نميكشيد . هرچه ميدادند مىخورد ، و حتى اگر مرغى هم سر سفرهء بود ، نه همين با سماجت و راه انداختن سروصدا تمايل خود را به اين طعمهء مطبوع اظهار نميكرد ، بلكه نظر هم بجانب آن نمىانداخت . شبها ، در اطاق خدمتكارها ميخوابيد ، صبح به مجرد اينكه من در اطاقم را باز ميكردم مىآمد . دست بوسى خود را به عمل مىآورد و در نزديكى محلى كه معمولا آنجا نماز ميخواندم مىنشست . من مشغول نماز و تعقيبات خود ميشدم ؛ خدمتكار سينى صبحانه را مىآورد كنار من ميگذاشت . گربه همچنان بر جاى خود ميخ‌دوز نشسته بود تا من سهم او را معين نكرده ، به سمت او نميگذاشتم ، حتى نگاه هم به سمت سينى نمىانداخت . اتفاق مىافتاد كه من اطاق را ترك گفته ، موقتا بيرون مىرفتم ، ولى گربه را با سينى صبحانه تنها ميگذاشتم زيرا ، يقين داشتم كه تا مراجعت من حيوان نجيب از جاى خود تكان نميخورد . مادرم حقا به او نجيبه‌خانم اسم داده بود و به من ميگفت در غيبت تو همين رفتار را با من دارد ، ولى همين كه تو از راه ميرسى ، ديگر من او را نمىبينم ، تا تو از خانه بيرون ميروى . بقدرى اينرويه منظم است كه من بود و نبود تو را در خانه از نبود و بود او در اطراف خود تشخيص مىدهم . يكسالى اين گربه با همين رويه در خانهء ما بود ، يكروز وارد اندرون كه شدم نجيبه خانم استقبالى از من نكرد ، باطاق كه رفتم براى دست بوسى نيامد . در اين ضمن صداى ضعيف بچه گربه از صندوقخانهء مجاور كه محل لباس من بود ، بلند و معلوم شد گربه صاحب بچه شده ، و ترك خدمت از اينراه است . خدمتكار به من گفت اجازه بدهيد او را با بچه‌هايش باطاق خود ببرم شايد اسباب زحمت شما بشود . گفتم جز باز گذاشتن