عبدالله مستوفى
290
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
بخوانند ، تشويشى بخاطر راه نميدهم ، « من آرد خود را بيخته و آرد بيز را آويختهام . » و آنچه بعقيدهء خود با خير عامه و جامعه مناسب ميدانم مينويسم ، ولو اينكه ، جمع كثيرى حتى رؤسا ، و وزراء ، را از آن خوش نيايد ، و مثل آن مؤمن گيلك ، در روزنامه هم به من حمله كنند . در مرام دمكراسى امروزه ، تقسيم مجانى خالصجات بين رعايا هم يكى ديگر از مرامهاى نافع قلم رفته است . در صورتى كه ، اين كار هم مقصود اساسى ، يعنى ايجاد خورده مالك ، را تأمين نميكند . زيرا ، اين خالصجات ، جز در تهران ، بقدرى كم و ناچيز است ، كه شايد هزار يك املاك اربابى هم نشود . از طرف ديگر ، معلوم نيست كه رعاياى اين دهات چه مزيتى بر سايرين دارند ، كه بايد بىهيچ رنج و زحمت ، و بدون هيچ منطق و جهت ، مالك ملكى كه ، شايد فقط يكسال بيشتر در آن زراعت نكردهاند ، بشوند . اين عمل ، جز ضرر دولت و استفادهء جمعى غير مستحق كه شايد اكثر آنها به شيادى و حقهبازى و رشوه دادن بمأمورين معلوم الحال امروزهء دولت ، خود را رعيت اين دهات قلمداد كنند ، فايدهاى ندارد ، و چون چيز مهمى نيست ، بيش از اين در خور قلمفرسائى نميباشد . ولى ، چون اين اخذ به غير حق و اعطاى به غير مستحق كارى بيهوده و نتيجهاى هم كه از آن منظور است عملى نميكند ، اينست كه ميگويم : بهتر اين است ، كه اين املاك را ، در مقابل قيمت و باقساط ، برعايا واگذارند . آن هم نه پيش از تصويب مجلس . بعقيدهء من ، بهترين فكرى كه ، براى بهبودى حال رعايا ، ميتوان كرد اين است ، كه همان ده يك عايدى خالص مالك را ، كه سابق بعنوان ماليات ميگرفتند ، حاليه هم بگيرند ، و آن را صرف بهداشت و تعليم و تربيت كشاورزان كنند . مواجب دكترها و آموزگاران را دولت بدهد ، و قيمت دوا و لوازم تعليم و تربيت را از اين ده يك بپردازند ، و در اين مصارف ، فقط نظارت مالك و نمايندهء انتخابى رعيتها را مداخله بدهند ، و از تماس مأمورين دولت و جوجه رهبرها ، با كشاورزان ، جدا جلوگيرى كنند . ولى شرطش اين است كه آقايان دكترها و آموزگاران هم دلشان رحم آمده ، دل از پاى تخت بركنند و در دهات مشغول نجات طبقهء زحمتكش كشور ، از بيمارى و جهل ، بشوند . ولى كجا ؟ تا دمكراسى راه پيشوائى و رهبرى و رياست و وزارت را براى آنها باز گذاشته است ، همه ميخواهند وزير و وكيل و رئيس و رهبر و پيشوا باشند . هيچيك باقامت در دهات راضى نخواهند شد ، و همگى دهنشينى را براى همكار ، و « مرگ را براى همسايه ، حق خواهند دانست « 1 » . » باز هم در اين شهر در هر كوچه و معبرى چندين تابلوى مطب دكتر خواهيم ديد ، كه همه از بيكارى مگس ميگيرند ، و احيانا مريض ميتراشند ، و روزنامهها
--> ( 1 ) - از مثل معروف « مرگ حق است ولى براى همسايه . » اقتباس شده است . معنى آن معلوم و مورد استعمالش جائى است كه كسى اصل مسلمى را كه اجراى آن زحمتى دارد نسبت به خود رعايت نكند و ديگران را باجراى آن وادار نمايد .