عبدالله مستوفى
272
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
براى مهمانها ميآوردند . ولو اينكه ، هم ميزبان و هم مهمانان هيچيك اهل روزهگيرى نبودند حتى بعضى از وزراى شيك اگر مجلس عصرشان طولانى ميشد ، و موقع افطار ميرسيد ، توپ كه در ميرفت با اينكه اكثريت قريب باتفاق حضار از روزهخورها بودند ، سينىهاى نان خشك و پنير و زلوبيا و پالوده براى همه مىآوردند و روزهخورها بيشتر از روزهدارهاى نادرى كه در اين ميان بودند ، به خوردن اين پيش افطارى ولع نشان ميدادند . بعد از اينها ؛ در دورهء سلطنت پهلوى كه حمله به نماز و روزه و محراب و منبر جزو سياست دولت شد ، و خواستند اين « آخوندبازيها ! » را موقوف كنند ، اول كارى كه كردند بىترتيبى در ساعات توپ افطار و سحر بود كه توپ افطار را نيم ساعت بعد از مغرب و توپ سحر را يكى دو ساعت جلوتر از طلوع فجر ، مىانداختند و با اين يك تير ، دو نشانه ميزدند . اولا عامه را كه ساعت نداشتند بواسطهء درازى ساعات روزه ، از روزهدارى برى ميكردند . و ثانيا اشخاص ساعتدار را كه بدون توپ هم ميتوانستند موقع خوردن و نخوردن را تشخيص بدهند ، به توپ افطار و سحر بىاعتماد ميكردند تا وقتى كه بخواهند توپها را موقوف نمايند ، مردمان ساعتدار كه طبقهء برجسته هستند وقتشناسى از روى توپ را فراموش كرده باشند و از موقوف شدن آن متأثر نشده و صدا راه نيندازند . ماه رمضان سال 1347 قمرى كه با اواخر سال 1307 شمسى مصادف و سال سوم سلطنت پهلوى بود ، من برياست عدليهء فارس و خوزستان در شيراز بودم . افواج پادگان اين شهر با سرتيپهاى متعددشان ، براى خواباندن اغتشاشات حولوحوش بخارج شهر رفته ، و فقط عدهاى معذور و ناتوان با يك سرهنگ كه مردى سالم و كمحال و به همين جهت رفقاى نظاميش به او سرهنگ آش رشته ميگفتند ، و والى فارس ( معاضد السلطنه ) سرهنگ خاله خامباجى ( خانم باجى ) موسومش كرده بود در مركز اين ايالت باقى مانده بودند . منهم چون خانواده را با بچهها ، در اوايل فصل باز شدن مدرسهها بتهران فرستاده بودم ، دو نفر از اعضاى عدليه ، آقايان صفىنيا و نصر اللّه اردلان ، را براى رفع تنهائى به منزل خود دعوت كرده و با آنها در همان خانه و باغچهء منزل سابق مسكن داشتيم . شب اول رمضان شد . آشپز را خواستم و دستور افطار و سحرى را داده ، گفتم : موقع روشن كردن زير ديگ سحر را من خود خواهم گفت . تازه او را براى سحرى پختن خبر كرده ، خود مشغول نماز بودم كه صداى توپ بلند شد . آشپز سراسيمه آبكش بدست از پاى اجاق به سمت اطاق من دويد . از قضا من تشهد آخر را ميخواندم ، سلام دادم و به او گفتم . از اين توپ تشويش مكن كشكى « 1 » است
--> ( 1 ) - در قديم مهر اسم بجاى امضاى نامهها لازم بود . هركس بايد مهرى داشته باشد كه بجاى امضاى دستخط كه امروز معمول شده است به كار برده ، خوش خطى و خوش سجعى اين مهر حيثيت اجتماعى و جنبهء ادبى صاحب مهر را آشكار ميكرد . بنابراين طبقهء اعيان سعى ميكردند كه مهر آنها خوشخط و خوشسجع باشد . مردمان پدردار اسم پدر خود را هم در مهر ذكر ميكردند سجع مهر ميرزا محمد برادرم ، « الراجى الى اللّه محمود بن نصر اللّه » بود . بعضى هم پاره آيات