عبدالله مستوفى
262
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خيمهشببازى يا سينماى ناطق وطنى نميدانم ، خوانندهء عزيز خيمهشببازى را ديده است ، يا خير ؟ در بچهگى يك مرتبه ، آقا غلامحسين مرا بتماشاى اين بازى كه در ميدان سرچشمه برپا شده بود برده است . چادر مربعى تصور كنيد كه ارتفاع آن در حدود دو ذرع باشد ، و نصف كمتر يكى از چهار ضلع آن را كه رو بميدان اجتماع تماشاچى هاست بالا زده مربعى نمودار و پردهاى بارتفاع دامن بالا زده ، در وسط اين مربع كشيده و آن را به دو مربع مستطيل تقسيم كرده باشند . گوشهء اين پرده ، راهى بعرض يك وجب باز است كه مستطيل جلو را كه ميدان بازى است بمستطيل عقب كه بازىگر و صندوق آدمكهاى او در آنجا است مربوط مىكند . پهلوى اين چادر پيرمردى با ريش توپى سر كه شيرهاى كه رشتهاى دور كلاه نمدى خود پيچيده ، بطور مورب نشسته است كه هم جمعيت او را بهبينند و هم مواجه با ميدان بازى باشد ، و اين پيرمرد مخاطب آدمكها و مترجم بيانات آنها براى جمعيت است . بازيگر پشتپرده ، آدمكهاى خود را كه موى دم اسب به گردن آنها بسته و از بالا در دست دارد ، از راه گوشهء ميدان ، يكىيكى و در نوبت خود بميدان جلو مىآورد ، و نقش آنها را بازى مىكند و از همان راه بقسمت عقب برميگرداند . نميدانم امروز تجدد وارد اين بازى هم شده ، يا خير ؟ در شصت سال قبل كه من اين بازيرا براى دفعهء اول و آخر تماشا كردم بساط شاه بازى بود . ابتدا ، آدمكى وارد ميدان شد . قدرى دور ميدان گردش كرد ، و روبروى پير مرد مترجم ايستاد ، و با حركتى كه بقامت خود داد ، به پيرمرد كه او را « بابا » خطاب نمود سلام كرد . آدمك چوبى كه حرف نمىزند ! حرفهاى اين آدمك حرفهاى بازيگر پشت پرده است ، كه سوتسوتكى در دهن گذاشته ، صداى خود را ذيل كرده است كه با جثهء كوچك آدمك ، مناسب باشد . بعد از دريافت جواب سلام ، و ردوبدل شدن تعارفات معمول آدمك ببابا گفت : امروز قبلهء عالم ، سلطان سليم ميخواهند بميدان تشريف بياورند بابا گفت : انشاء اللّه بمباركى و ميمنت تشريف خواهند آورد . بگوئيد بهبينم ، براى انجام چه كار تشريف مىآورند . آدمك گفت : محاكمهاى در پيش دارند . بابا گفت : خدا بشاه عمر بدهد ، و او را در احقاق حق تأييد فرمايد . به اشاره و امر اين آدمك كه معلوم بود ، مثل قلى عمر رئيس تنظيف بلديه است چند تا جاروكش وارد ميدان شدند و با جارو هاى خود كف ميدان را جارو و واقعا گرد و دولخ « 1 » برپا كردند . بعد چند نفر سقا كه هريك مشكى بدوش داشتند وارد و ميدان را آبپاشى كردند . رئيس تنظيف از ميدان خارج و شخص ديگرى وارد ميدان شد . بعد از سلام و تعارف با « بابا » خود را معرفى كرد . اين آدمك فرماندهء كلقوا ، و باصطلاح آن روز سپهسالار بود . بعد از استجازه از بابا سربازها و سوارهاى خود را در صفوف چهار نفرى ، با كمال نظم وارد ميدان كرده ، هر دسته را
--> ( 1 ) - دولخ به زبان فارسى سره بمعنى گردى است كه از وزش باد يا جارو زدن خانه ايجاد شود . اراكيها دولاق يا دولق تلفظش ميكنند .