عبدالله مستوفى

247

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

غير ماه رمضان هم ، مسجد او هميشه پر از جمعيت ميشد . مشهدى على خادم و مؤذن و مكبر آن بود . زيلوى تميز و صرف روشنائى منظمى ، از موقوفهء مسجد ، داشت . اين مسجد از سمت بازار مستطيل بود و در دو طرف از طول ، شاه‌نشين‌هائى ، و بين شاه‌نشين‌ها ، جرزهائى داشت كه رومى طاقهاى مسجد بر آنها قرار گرفته بود . تصور مىكنم ، آب‌انبار زير مسجد هم همينطور ساخته شده ، و شايد چهارصد پانصد ذرع مكعب آبگير آن ، و قبل از احداث قنات سرچشمه ، اين مسجد بخصوص آب‌انبار آن خيلى به كار ، و از خيرات جاريه بوده است . احداث قنات حاجى ميرزا عليرضا ، و جريان دائم آن از بازارچهء سرچشمه ، آب انبار را عاطل كرد . زيرا ، هيچكس آب تازهء قنات را كه بدون حاجت برفتن ده بيست پله و رسيدن بپاى شير ، بدست‌رس همه بود ، به آب ماندهء از زمستان ، كه شايد اكثر كرم و خاكشير هم ميگذاشت ، مصالحه نميكرد . چنان كه ، من هيچ در نظر ندارم ، كه ديده باشم براى بردن آب كسى در پاشير اين آب انبار رفت‌وآمدى داشته باشد ، و اگر احيانا كسى هم به آنجا ميرفته ، از قماش بدهكاران مواجه با طلبكار ، يا مقصرين بوده كه براى اختفاى خود به آنجا پناه ميبرده است ، و خيلى كم اتفاق ميافتاد كه ميوه فروش نزديك هم ميوه‌هاى خود را ، براى استفاده از خنكى و رطوبت هواى پاشير ، به آنجا ببرد ، زيرا سطح پاشير پر از سقط پاره و كوزه شكسته ، و شايد ناتميز ، هم بوده است . حاجى ميرزا عباسقلى ، پدر محمود مؤقر ، داماد ما ، كه در تحت عنوان باباشمل اعيانى ، شرح‌حال او را در جلد اول ، صفحهء 444 - 447 نوشته‌ام ، باغچهء خود را كه در سر كوچهء ما داشت ، و تقريبا محاذى همين مسجد پيرقلى خان بود ، به مسجد همه چيز تمام ، داراى حوض و غيره براى تطهير ، تبديل كرد ، و شيخ على اصغر را براى امامت به اين مسجد دعوت نمود . مسجد كهنهء بىحوض و ضرورى طبعا از عمل بازماند . شيخ على اصغر به زودى بدرود زندگى گفت . حاجى شيخ عبد النبى را براى نماز در مسجد جديد دعوت كردند ، و براى حق‌شناسى از شيخ على اصغر ، پسر او شيخ على ( پدر آقا ميرزا محمد ) را بجاى او البته در مسجد كهنه پيرقلى خانى بامامت جماعت واداشتند . ولى مردم نماز خواندن پشت سر حاجى شيخ عبد النبى را كه بعد از شيخ على اصغر ، امام مسجد حاجى ميرزا عباسقلى شده بود ، بر امامت آقا شيخ على جوان كه همهء اهل محل بچه آخوندى او را ديده بودند ، ترجيح دادند . آقا شيخ على هم چندى مسجد رفت و بالاخره نداشتن مشترى او را از اين كار بيهوده بازداشت ، و مسجد انبار ذغال علاف ، يا محل ذخيرهء دكان بقال گشت . متولى موقوفات مسجد هم كه از اولاد پيرقلى خان بود ، مفت خود دانسته ، موقوفهء مسجد را تبديل باحسن كرد ، و بمصارف شخصى رساند . بعد از يكى دو دست ، ملك موقوفهء مسجد ، ملك شخصى شد . و اين مسجد و اين آب انبار بالمره از عمل منعزل گرديد . و پى و پاچين آن در شرف از هم پاشيدن بود . باجتهاد من ، تبديل اين محل بخيابان مسلما تبديل باحسن بوده است . زيرا از