عبدالله مستوفى

238

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

و كاشىكاريهاى مساجد ، و نقاشيهاى عمارات كه هيچيك به گل و برگ طبيعى شباهتى ندارد و با وجود اين چشم را بيشتر از تماشاى نقاشى گل‌هاى طبيعى نوازش ميدهد ، از اينراه حاصل شده است . و اين كار بكتيبه‌هاى مساجد و معابد هم سرايت كرده ، و در ميان خطوط كتيبه‌ها اسليميهائى كه شما به آن آرابسك ميگوئيد ، انداخته‌اند . خط قرآن را به جهت نهى شرعى با طلا نمينويسند ، ولى لاى خط طلا اندازى و دوره طلا اندازى را بدندان موشى تزيين ميكنند ، و در دور نوشتهء صفحه ، جدول‌هائى از طلا و لاجورد الوان ديگر ميكشند و با همين برگ و گلهاى مصنوعى اختراعى خود ، حواشى و جزو و حزب و سر سوره‌هاى قرآن را تذهيب ميكنند . بريكتو قدرى بفكر فرورفت . ديدم مثل اين است كه ميخواهد چيزى بگويد و از من شرم مىكند ، بالاخره گفت من در حيرتم كه چه شده است اين روزها سليقهء ايرانىها عقب رفته است . من در اين شهر جز ديوارهاى كثيف و گل خيابان‌ها يا احيانا خانه‌هاى اعيانى كه همه‌چيزشان تقليد اروپائى است ، چيزى از زيبائى ايرانى نمىبينم . ديدم مرد عزيز راست ميگويد . زيرا هيچ زندگى ايرانى به تمام معنى نديده است و ايران را از گل كوچه‌ها و عمارات گلى آن مىشناسد . گفتم امشب ، بعد از ساعت پنج كه اداره تعطيل مىشود جائى وعده نداده‌ايد ؟ گفت . خير ! گفتم : ممكن است به منزل ما بيائيد ؟ گفت : با كمال امتنان و از شما اجازه ميخواهم بعضى هموطنهاى خود را هم از قول شما دعوت كنم . گفتم : من با همهء آنها رفاقت دارم ، هريك را ميل داريد خبر كنيد . گوشى تلفون را برداشت . لوروا ، رئيس محاسبات و هوسن رئيس مميزى را از قول من دعوت كرد . من هم با تلفون بمادرم طرز پذيرائى را حالى كردم . دو سه ساعت گذشت ، ساعت پنج رسيد . آقايان بدفتر من وارد شدند . برخاستيم . برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى ، با لوروا و هوسن در يك درشكه و من و بريكتو در درشكهء ديگر ، تا سر سرچشمه سواره ، و از آنجا پياده ، تا در خانه آمديم . كوچهء ما سنگ‌فرش داشت و حاجتى به بندبازى روى سقط پاره‌ها نداشتيم . اول مغرب بود كه بدرخانه رسيديم من به بريكتو گفتم : چون ميخواهم زندگى ايرانى را كاملا نشان شما بدهم عرض ميكنم : درست تحويل بگيريد ! طرفين در حياط دو فانوس ديوار كوب شيشه‌اى است كه يكى از آنها هرشب روشن است . وارد هشت شديم . از وسط سقف هشت هم فانوسى آويخته ، و ميان آن چراغى روشن بود . گفتم : از اره‌هاى هشت حياط را تماشا كنيد ، سنگ تراش است ، در اطاق قاپوچى را كه خودش جلو در ايستاده بود ، باز كردم فرش و كرسى و تميزى منزل او را تحويل داده ، وارد حياط شديم . از فواره آب بحوض ميريخت . نظامىهاى كف حياط و پله‌هاى سنگى ، تراش پايه را كه باطاق‌ها ميرفت نشان دادم . گلكارى حياط را آنچه سرماى زمستان باقى گذاشته بود ، به او نمودم ، جلو آب انبارى كه خوانندهء عزيز از ساختمان آن بتوسط استاد محمد بناى با نشاط سابقه دارد رسيديم . بمسيو بريكتو گفتم : اين آب انبار سى ذرع مكعب آبگير دارد و براى آب خوردن شش ماه از سال بيرونى كافى است ، و شبى كه