عبدالله مستوفى

234

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

عزيز توجه دارد ، با خاك و خاكروبه‌هائيكه خرك‌دارها و خاكروبه‌كش‌ها در خيابان‌ها ميريختند ، طبعا كف خيابانها هم بالا مىآمد ، و خط ترامواى در گودى ميافتاد . آب و گل روى خط را ميگرفت . اسبهائى كه به ترامواى بسته شده بود ، در بعضى نقاط تا زانو در آب راه ميرفتند . اين آب و گل و لجن با چهار نعل رفتن اسبهاى ترامواى ، چه بر سر عابرين مىآورد ، بماند . گاهى كه يخبندان ميشد ، مجبور ميشدند يك دو روزى ترامواى را تعطيل ، و با ديلم يخ‌ها را بشكنند ، تا ترامواى راه بيفتد . ادارهء راه‌آهن يك بار خط خود را بالا كشيد . اين بار آب به پشت خانه‌ها افتاد . مردم خانه‌دار مجبور شدند ، با خاك دستى پشت خانه‌هاى خود را بالا بياورند . ايندفعه آب به كف خيابانها افتاد . عمله تنظيف هم به خاكروبه‌كشها اگرچه آنها حاجتى بشنيدن اين امر نداشتند امر دادند كف خيابان را با محمولات خود پر كردند ، و باز خط آهن گود افتاد . چندين بار اين مسابقه ، بين خط و خانه‌داران و سپورها اتفاق افتاد ، و نتيجه اين شد كه كف خيابانهائى كه در آن ترامواى بود ، بىاندازه بالا آمده ، و خانه‌ها بگودى بيفتد . پله‌هاى جلو بازار كه امروز مشاهده مىفرمائيد . نتيجه همين مسابقه است . مشروطه هم كه آمد ، بر خلاف وعده‌هاى مشروطه‌چىها ، چه در مواقعيكه بلديه انجمن انتخابى داشت ، و چه در مواردى كه بطور ادارى تحت امر وزارت داخله بود ، كارى براى شهر ، و خلاصى مردم از اين كثافت صورت نگرفت . زيرا پول بيكاريكه به اين مصرف برسانند ، نداشتند . مجلس دوم ، براى مصارف بلدى باسم نواقل مالياتى بر نواقلى كه وارد شهر ميشد ، وضع كرد كه از باركشها ( اسب و الاغ و قاطر و شتر و گارى و دوچرخه ) ميگرفتند بلديهء تهران وصول اين ماليات را بر عهدهء مأمورين تفتيش دروازه‌ها كه وزارت ماليه براى تفتيش قاچاق ترياك داشت ، محول كرد . ميدانيم اتباع خارجه آنچه ماليات جديد بود ، به زور سفارت‌هاى خود نميدادند . بخصوص كه اين ماليات قدرى شبيه بگمرك داخلى و بموجب تعرفهء كذائى مسيو نوز ، اين گمرك ملغى شده بود و سفارتهاى روس و انگليس اين ماليات را گمرك مجددى دانسته و اتباع خود را از پرداخت آن معاف كرده بودند . معلوم است وقتى ماليات عموميت نداشته باشد . اتباع داخله هم در پرداخت آن تا بتوانند ، تعلل بقيهء حاشيهء صفحهء قبل

--> خويش از نقص نجات يافت در اين شهر قوزى ديگرى هم كه بمناسبت هم قوزى با اين قوزى سابق كه حالا مرد تمامى شده است رفاقت داشت ، وقتى كه او را چنين سالم ديد بالطبع از او پرسيد ، چه كرده‌اى كه قوزت رفع شده است ؟ در جواب قوزى سابق داستان خود را با نشانى حمام براى اين رفيق نقل كرد . اين قوزى همانشب به آن حمام رفت . از قضا جن‌ها در اين شب يكى از بزرگانشان مرده و اين احتفال اجتماع عزادارى بود . قوزى بيچاره از راه نرسيده رقاصى و آوازه‌خوانى را دم داده ، جن‌ها خيلى از اين رفتار بدشان آمد و ديدند اين شخص هم قوزى است . گفتند بايد قوز آن قوزى سابق را بالاى قوز اين قوزى بگذاريم كه تلافى اين بىادبى او را بجا آورده باشيم . همين كار را كردند و اين بدبخت موقع ناشناس را با قوز بالا قوز از حمام بيرون كردند . قوز بالا قوز از اين افسانه اتخاذ شده و با اين شرح حاجت بذكر مورد استعمال ندارد .