عبدالله مستوفى

233

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

چشم را نميديد و هنوز اين گردوخاك ننشسته ، درشكه و كالسكه يا دسته الاغ ديگرى ميرسيد و همان گردوخاك ده دقيقه قبل را برپا ميداشت . حالا ملاحظه فرمائيد ، حال فرش و اثاث و در و پنجره خانه‌هاى مجاور چه بوده ؟ و تميز كردن آن براى صاحب خانه چه زحمتى داشته است ؟ ! اگر كسى از اهل سليقه پيدا ميشد كه ديوار خانهء خود را ، از سمت خيابان سفيد كند ، با اين گردوخاك تابستان و با اين گل زمستان كار بيهوده‌اى كرده بود ، زيرا تخته‌هاى گل و لجن كه از چرخ باركش‌ها ، و نعل اسبها به ديوار مىپريد و گردوخاكى كه به ديوار مىنشست ديوار را آله پلنگى و بد منظرتر از ديوار گلى ميكرد حتى اتفاق مىافتاد كه ديوارهاى كاهگلى هم از پريدن لجن آبى ميشد . در فصل پائيز ، كاهگل‌سازى صاحبان خانه‌ها كه جز در كوچه و خيابان صورت نمى گرفت ، نيز درد بيدرمانى بود كه عابر بىنوا گاهى گرفتار آن ميشد . مثلا شما ديروز ، از كوچه يا خيابانى عبور كرده ، و آن را صاف و بىعيب بجا آورده بوديد ، امشب هم از همان معبر ميخواستيد بگذريد . چون در خيابان و كوچه چراغى نبود ، و شما هم خالى الذهن بوديد ، يك مرتبه تا بالاى زانو در كاهگلى كه در همين فاصله يكى دو روز ساخته شده بود فرو ميرفتيد . من خودم تازه از پطرزبورغ آمده بودم . يك شب به اين بلا گرفتار شده ، و با لباس دوخت هانرى خياط مخصوص امپراطورى روسيه ، كه در برم بود تا بالاى زانو در گل فرو رفتم . در صورتى كه ، كفش كارگزه را كه او هم كفش‌دوز مخصوص دربارى روسيه بود ، برپا داشتم . تصور نفرمائيد كه سوارى اسب و درشكه بىخطر و راحت بود . زيرا مىدانيم عرض خيابان‌ها بيش از ده دوازده ذرع نبوده ، و چون خيابان پياده روى نداشت ، مردم عموما در همه جاى خيابان ولو بودند . براى كالسكه و سوار هم دست چپ و راستى در كار نبود . اگر شخصى سوار بود ، هيچ مانعى نداشت كه الاغ و قاطر ، با بار هيزم يا آجرش پاى او را مجروح كند . اگر در كالسكه بود ، يك جفت تير كه بيك الاغ بار كرده بودند ، شيشهء كالسكه را شكسته ، و در داخل كالسكه استخوان سينه و سروكله او را درهم بشكند . از اواخر ناصر الدين شاه ، ترامواى اسبى هم قوز بالاى اين قوزها شد « 1 » . خوانندهء

--> ( 1 ) - ميگويند : شخص قوزى خوش رفتار خندانى كه در هركار با خوش‌روئى و خوش دابى وار شده و اكثر بآوازه خوانى و حتى بشكن زنى و رقاصى كار را ختم ميكرد از نور ماه در تربيع آخر باشتباه افتاده ، يكى دو ساعت به فجر مانده بحمام رفت . در اين شب جن‌ها عروسى داشتند و اين حمام را براى اين احتفال جشنى انتخاب كرده بودند . قوزى ، وقتى وارد حمام شد و دانست ساعت را اشتباه كرده و ميان جن‌ها گير افتاده است برسم خود مشغول خنده و خوش دابى و خواندن و رقاصى شد . جن‌ها خيلى از شركت اين قوزى در فرح آنها خوششان آمد و گفتند حيف است كه شخص به اين خوبى ناقص باشد ، قوز او را برداشتند و چون قوزى بواسطهء اين رويهء بقيه در حاشيهء صفحهء بعد