عبدالله مستوفى

232

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

باوجوداين ، كوچه‌ها بهتر از خيابانها بود . زيرا در هر كوچه ، يكى دو نفر اعيان قديمى خانه داشت كه در خانهء او چراغى روشن ميشد و گذشته از اعيان ، ساير خانه‌دارها هم ، اگرنه حريم ، لامحاله ، جلو در حياط خود را جاروب ، و اگر آبى داشتند ، با آفتابه هم بود ، آب‌پاشى ميكردند ، و زمستانها ، اگر حريم خانه سنگ‌فرش نداشت ، يك چند دانه سقط پاره‌اى ميان گل‌ها ميگذاشتند ، كه عابرين با بندبازى بتوانند خود را بقسمت سنگ‌فرش‌دار برسانند و اين عمل براى كفش‌هاى پاشنه خوابيدهء معمول زمان ، بخصوص براى نعلين و ساغرى آخوندها ، چيز كم‌ارزشى نبود ، و من كرارا از عابرين مىشنيدم كه به اين سقط پاره‌ها كه ميرسيدند جملهء : « خدا پدر صاحب خير را بيامرزد » معمولى خود را ، از روى قلب ادا ميكردند . اما خيابانها ، از كليهء اين نعمتها محروم بودند . زيرا مردمى كه در خيابان خانه مىساختند ، چون خيابان معبر عام بود ، عنايتى به سنگ فرش كردن حريم خانهء خود نداشتند و سنگ‌فرش و جارو و آب‌پاشى را منحصر بجلو در خانه ميكردند . باقى خيابان بامان خدا ميماند . عبور كالسكه و درشكه و اسب و قاطر و الاغ ، خاكهاى كف خيابانرا بعمق دو سه گره ، مثل توتيا نرم ميكرد . بر اين جمله ، خاك‌هاى هوا رو خاكروبه‌هائيكه خركدارها و خاكروبه‌كش‌ها كه چشم سپورهاى قلى عمر را دور ديده ، و خود را از بردن آن تا بيرون شهر ، خلاص كرده و در خيابان ريخته بودند ، نيز اضافه ميشد . بنابراين ، اين خيابانها كه ده دوازده ذرع بيشتر عرض نداشت ، در اكثر نقاط آن‌ها در تابستان ، به قدر دو سه گره گرد و خاك و در زمستان يكچاركى گل داشت . بطوريكه سمت نسار خيابانهاى شرقى و غربى ، همين كه فصل بارانى شروع ، و گل ميشد تا اوايل ارديبهشت ، مثل درياى گل و لجن بود . مرحوم ميرزا ابراهيم معتمد السلطنه ، پدر آقايان حسن وثوق و احمد قوام نخست - وزير فعلى ، كه در خيابان چراغ برق خانه داشت ، اتفاق افتاد كه در اوايل زمستان يك چرخ درشكه‌اش از محور بيرون آمده ، ميان گل‌ها فرو رفت . درشكه را سردست بدرشكه خانه رساندند آنچه پى چرخ گشتند بدست نيامد . تا ماه دوم بهار نرسيد و گل‌ها دونم نشد ، نتوانستند چرخ را بيرون بياورند . حاجت بذكر نيست كه در اين وقت هم ، با كندوكوب زياد ، و برداشتن پينهء نيم ذرعى ، در مظان فرورفتن چرخ بود ، كه بالاخره ، اين برادر چهارم را بعد از پنج شش ماه دورى ، بسه برادر ديگر ملحق و درشكه را به راه انداختند . بعد از تمام شدن فصل بارانى ، ده پانزده روزى كف خيابان بواسطهء خشكى طبقهء رو ، و ترى طبقهء جوف ، لمبر پيدا كرده ، و چند روزى راه رفتن در آن مثل كف زورخانه ها بىكيف نبود . ولى عبورومرور درشكه و كالسكه و اسب و الاغ و شتر و دوچرخه و گارى ، به زودى كف خيابانرا به همان عمق پارسال مىكند ، و فصل گرد و خاك شروع ميشد . عبور هر باركش چرخدار ، يا دسته الاغ خالى ، كه خرك‌دارها ، براى زود رسيدن به پاى بار ، تا ميتوانستند حيوانات خود را بسرعت ميبردند ، گرد و خاكى بلند ميكرد و واقعا چشم ،