عبدالله مستوفى
164
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
را كه بكابينهء مشير الدوله پرداخته بودند ، از دولت انگليس طلبكار بوده است . پس اينكه در سابق نوشتهام كه جناب لرد كرزن شاهاندازى بىموضوع كرده است ، بىدليل نبوده ، و ايشان عبث سر ما منت ميگذاشتهاند ! گاهى پول عاشقى هم بكيسه برميگردد انگليسها اين ماهى سيصد و پنجاه هزار تومان را كه از به دو كابينهء قرارداد بوثوق الدوله پرداخته ، بانضمام پولهائى كه در كابينهء اول وثوق الدوله بعنوان موراتورىيم داده بودند ، و همچنين دم جاهائى كه براى بستن قرارداد از كيسهشان پريده بود ، با فرع صدى هفت ، همواره از دولت ايران مطالبه داشتند . بر اثر يكى از اين مطالبهها ، كميسيونى در وزارت ماليه منعقد شده بود كه در طرز جوابيكه بايد داده شود مذاكره كنند . منهم عضو اين كميسيون بودم . هريك چيزى گفتند . نوبت به من رسيد . گفتم جواب اين مطالبه را با يك ضرب المثل عاميانهء خودمانى مىتوان داد ، منتها بايد به اين مثل ساده لباس ديپلوماسى پوشاند . پرسيدند آن مثل چيست ؟ گفتم كابينهء محافظهكار انگليس ، براى پيشرفت دادن بسياست شكست خوردهء خود عاشق للگى ايران بوده و در راه اين عشق و برپا نگاهداشتن كابينههاى وثوق الدوله ، كه دلال اين محبت بوده است ، پولهائى خرج كرده است . « پول عاشقى بكيسه برنميگردد « 1 » . »
--> ( 1 ) - گويند وقتى بچه تاجرى عاشق دختر همسايه شده بود . دختر هم از اين بچه تاجر بدش نمىآمد و گاهگاه كه قلا ميكرد از صحبت داشتن با عاشق دلداده مضايقه نداشت . روزى پسر از دختر يك بوسه تمنا كرد ، دختر بموقع ديگر محول داشت و شب هنگام در ميان رختخواب قدرى بفكر اين تقاضاى محبوب افتاده ديد تنها نميتواند در اين زمينه تصميمى بگيرد ، با دايه مشورت كرد . دايه زن فهميدهاى بود و درست حساب كرده ، ديد ازدواج اين دختر و پسر هيچ مانع و محظور اجتماعى ندارد و دختر هم پسر را دوست ميدارد . گفت امروز را صبر كن من فكرهايم را بكنم ، جواب بگويم . از پيش دختر نزد خانم و آقا رفت و مطلب را با آنها ميانه گذاشت . پدر دختر از اين وضعيت بدش نيامد ولى فكر ميكرد شايد پسر حقهباز باشد و بخواهد با اين وسائل دخترش را فريب بدهد . به دايه گفت ، به دختر بگو قيمت بوسه را صد تومان معين كند ، اگر پسر آورد بوسه بدهد . دايه ، البته فردا صبح و موقع سررسيد مهلت قراردادى رأى خود را به دختر اظهار داشت . در ملاقات جديد پسر تجديد تمنا كرد ، دختر هم شرط را به پسر گفت . البته پسر كه هيچوقت اميد نداشت صد تومان پول پيدا كند خيلى پكر شد . از قضا پدرش در همان روز پسر را مأمور وصول صد تومان از يكى از بدهكارهاى خود كرد و بدهكار هم بدون حالا و يكساعت صد تومان را پرداخت . پسر يك سر بدرخانهء معشوق آمد و يكصد تومان را تسليم و بوسه را گرفت . البته تا يكى دو روز هروقت پدر از پسر مطالبهء صد تومان را ميكرد ، پسر ميگفت هنوز نگرفته است ، تا بالاخره روزى تاجر بدهكار را در راه ملاقات كرد و با ردوبدل شدن چند كلمه دانست كه پول همان ساعت اول وصول شده است . از پسر مطالبهء صد تومان را كرد . پسر هم رك و راست جان مطلب را اظهار داشت . صد تومان امروز پول قابلى نيست ولى در آن دورهءها كه اسم يك كوچه را كوچه صد تومانيها ميگذاشتند خيلى پول بود . بقيه در حاشيهء صفحهء بعد