عبدالله مستوفى
165
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
آنچه من در نظر دارم ، جواب ايران در مطالبههاى انگليسها از اين هفده كرور هميشه از روى همين مثل بود و هيچوقت اين پول را بدهى دولت ايران نشناخته بودند . ميگويند بعدها بامر ديكتاتور ، يك وزير محرمانه اين بدهى را تصديق كرده ، و يك وزير ديگر ، اين قرض را پرداخت . من از صحت و سقم اين « ميگويند » بىخبرم ولى اگر اين پول پرداخت شده باشد بايد گفت وكلاى ملت باخبر نشدهاند يا داخل آدم نبودهاند يا از ترس اينكه ، دفعهء ديگر وكيلشان نكنند لب تر نكردهاند و بالاخره ، بر خلاف مثل معروف ، پول عاشقى با فرع صدى هفت ، بكيسه برگشت . يا بعبارت ساده ، ما اين قرض بىوجه را كه جز يك ميليون و چهارصد هزار تومان ، اقساط چهار ماههء پرداختى بكابينهء مشير الدوله باقى آن بىحساب بود ، بالكلكانهء عاقدين قرارداد ، و با فرع صدى هفت چند ساله ، و خرد و ريز ديگر كه سر بهفده كرور تومان زده است بالاخره پرداختهايم و منتهاى خشك و توخالى لرد كرزن از بالاى ما رفته است . ايرانيها به اين شكلكها ميخندند ملت ايران از اين كلاهها خيلى سرش رفته ، و از اين منتهاى خشك و خالى زياد كشيده ، شايد نه ، بلكه يقين امروز هم در بده و بستان وام و اجاره ، و واگذارى قراضههاى جنگى ، و واريز حساب هزار ميليون آبى كه باسكناس ما بستهاند ، و همچنين كرايهء راهآهن كه سه سال و نيم در دست سه دولت متحد بود ، نظير اين كلاهها كه اساسش ليرهء يكى سيزده تومان ، و بدحسابى در كرايهء راهآهن است ، خيلى سرش ميرود ، و از اين منتهاى توخالى زياد ميكشد . در نظر دارم ، در زمستان سال 1322 بعد از آنكه متحدين ما ايران را حسينقلى خانى كرده ، و دروبند آن را شكسته ، و حسابى براى صادر و وارد اين كشور قائل نشدند و مأمورين گمرك ايران را در صادر و وارد خودشان بىدخل كردند ، گندم و جو و حبوبات و روغن و گاو و گوسفند و بز و حتى الاغ ما را ميخريدند ، و از همان اسكناسهائيكه از خودمان بصيغهء « مرگ بابائى » و « وعدهء سرخرمن » و به حساب ليرهء دانهاى سيزده تومان ( ! ) قرض كرده بودند ، قيمت ميدادند ، و براى رفع گرسنگى خود بكشور خويش ميفرستادند ، ولى در جلو مؤسسات خود تصوير يك جامبول انگليس را كه براى نان دادن بايران مشغول بيرون آوردن كيسهء گندم از كشتى ( ! ) بود ساخته و نصب كرده بودند ، و روزنامههاى بقيهء حاشيهء صفحهء قبل
--> تاجر ديد جز مذاكره با پدر دختر هيچ راهى براى استنقاذ اين ثروت هنگفت كه به بهاى يك بوسه از بين رفته است ندارد . بوسيلهء شخصى كه محرم طرفين بود به پدر دختر مراجعه كرد . پدر دختر گفت : « پول عاشقى به كيسه برنميگردد » تاجر با زنش مشورت كرد . زنش گفت چه عيب دارد كه دختر را براى پسر خواستگارى كنيم و در ضمن اين صد تومان را هم از بابت وجوهى كه بايد ببريم به حساب بياوريم . پدر براى زنده كردن سرمايهء از دست رفته اين تدبير را پسنديد و بعد از چند روزى نامزدى و ازدواج سر گرفت و پدر دختر بدون اظهارى از طرف خانوادهء داماد صد تومان را در ضمن مخارج منظور داشت و دو دلداده بهم رسيدند و اين سخن : « پول عاشقى به كيسه برنميگردد . » از اين واقعه ضرب المثل شده است .