عبدالله مستوفى

110

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مردها بدتر است . طفلش ناخوش و گرسنه و برهنه است ، با بىوسيله‌گى شوهر و ضعف خود ، راه علاج و چاره را مسدود مىبيند ، عاطفه‌اش توسرى مىخورد ، شوهرش خسته و گرفته و روحا مكدر و ملولست ، متأثر مىشود ، دخترش بواسطهء فقر و فاقه و نااميدى از شوهر رفتن كوچه‌گرد مىگردد ، بعفتش برميخورد ، قوت نفس مردانه هم در او نيست كه بار مصائب زندگى را با دوش عقل بكشد . 3 - ازدواج - با اين اوضاع زندگى ، و با اين سختى معيشت ، ديگر از كثرت ازدواج نمىتوان اميدوارى داشت ، كسى كه با پانزده ساعت كار از عهدهء سير كردن شكم خود برنيايد ، بفكر زن و فرزند نميافتد . هر قدر ازدواج كم شود ، به همان اندازه منكرات و امراض مسريهء حاصله از آن زياد خواهد شد ، و نقصان مواليد ، و كمى دست و بازو در مملكت ، و افزايش تحميلات باقى ماندهء مردم ، نتيجه ناگزير اين وضع مىباشد . 4 - زبان - انتشار زبان قوم غالب ، در يك ملت ، و تقليد آن از صنف ممتاز ، در نوع بشر طبيعى است . مخصوصا ايرانىها بواسطهء هوش فطرى و طبيعت ادبى و حس تقليد و تعالى كه دارند ، بشهادت تاريخ ، نسبت به زبان قوم غالب و صنف ممتاز ، بيطرف نخواهند ماند . زبان فارسى چون ديگر وسيلهء معيشت و موجب تقدم اجتماعى نيست ، از اهميت افتاده ، كسى در صدد تحصيل ادبيات آن نخواهد بود و رفته رفته جنبهء ادبى خود را از دست داده ، فقط لهجه‌اى خواهد شد كه بوميها براى رفع حوائج بين خود سينه‌بسينه ميآموزند . هنديها و مصريها را براى رد اين گفتهء ما شاهد قرار ندهيد . زيرا هوش ادبى هنديها كم است . اگر زبان انگليسى جانشين زبان بومى نشده است ، در زبان بومى خود هم پيشرفتى نكرده‌اند ، قبل از اينها زبان بومى آنها همان لهجه شايعهء بين خودشان ، و زبان ادبى آنها فارسى بوده كه از تاريخ استيلاى انگليس‌ها ببعد در ميان آنها يكنفر نويسنده به اين زبان پيدا نشده است . اما مصريها ، بواسطهء طبيعت مستبد و حميت عربى است كه زبان خود را بالمره از دست نداده ، و فقط به زبان انگليسى مخلوط نموده‌اند . طبيعت نرم و سريع الانفعال ايرانى غير از طبيعت سخت و نفوذناپذير عربيست . منتها براى فراموش شدن زبان ، و از ميان رفتن جنبهء ادبى آن بيش از مدت يك ژنراسيون وقت لازم است و آنچه در اين باب نوشته‌ايم ، راجع به پنجاه سال ديگر خواهد بود . 5 - مذهب - عداوت رجال و سياسيون بزرگ انگليس نسبت بدين اسلام ، تاريخى است . لرد گلادستون صدر اعظم آن دولت ، در كرسى نطق مجلس اعيان قرآنى از بغل خود درآورده ، بحضار نموده و گفت : « تا از اين كتاب آسمانى در عالم اسمى باقى است ، ما نبايد بدوام و بقاى مستملكات خود مطمئن باشيم ، مانع بزرگ مقاصد ما در عالم قرآن است . » گذشته از اين شاهد تاريخى ، سعى و مجاهدت قوم غالب در انهدام اساس مذهب ملت مغلوب ، امرى طبيعى و موافق پلتيك و صرفهء استعمار است . زيرا ، تا ملت مستعمره بدين خود معتقد و باخلاق مذهبى و آداب ديانتى خويش متخلق و معتاد است ، نسبت بافراد ملت غالب باوفا نبوده ، اطاعت او نسبت به آنها ظاهرى و تحكيم قوم غالب بر آنها