عبدالله مستوفى

73

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

از رفقاى مدرسه‌اى با آقاى على اكبر دهخدا از همان‌روز اول مأنوس شدم ، زيرا ايشان با من قريب السن بودند و مثل من در خانه و بعد در مدرسه‌هاى آخوندى تحصيل كرده بود . باقى رفقا حتى آنها كه در اوائل تحصيل در سر خانه درس خوانده بودند ، در اين سه سالهء اخير همگى بمدارس جديد رفته و در محيط وسيعتر و در همترى بوده‌اند البته طرز فكر و بيانات آنها اگرچه همگى از من جوان‌تر بودند ولى درهرحال غير از من بود . يكى دو هفته با كمال متانت دست بعصا « 1 » راه رفتم ، زيادى سن و دانشهاى مقدماتى كه طبعا مرا در فهم مسائل علمى زبردست‌تر از سايرين ميكرد ، توجه معلمين را نسبت به من جلب كرد و توجه عمومى آقايان ، رفقاى مدرسه را نسبت به من خاضع و مطاعيت و احترامى براى من در نزد آنها ايجاد نمود . ناظم مدرسه هم مرا هر روز مبصر كلاس تعيين ميكرد . كم‌كم بعضى از جوانترها كه پاره‌اى سئوالات از بعضى معلمين در درسها ميكردند كه در خور توضيح عمومى نبود ، معلمين آنها را به من مراجعه ميدادند . خلاصه اينكه جز در فرانسه كه در آن پس بودم ، در ساير درسها چيزى مانند خليفهء معلمين شدم . صبحها وقتى كه وارد مدرسه ميشدم ، رفقا دور مرا ميگرفتند كه درس را براى آنها مذاكره كنم ، من هم كوتاه نميامدم . هر شب درس فردا را كاملا مطالعه كرده بودم و گفتن يكدوره براى آنها زحمتى بر من تحميل نمىكرد بلكه هر مذاكره براى من به قدر چند مطالعه نافع بود . دو ماهيكه درس خوانديم امتحان خبر كردند كه در هر هفته بايد يكى از مواد را تا آنجا كه خوانده بوديم امتحان بدهيم . اين كار تا تعطيل تابستان سال دوم در جريان بود و در آخر هر دوره پنج هفته‌اى ، شاگردان جلو و عقب ميرفتند ، من در دورهء اول شاگرد اول شدم و اولويت را چه در دو سال اول كه هر هفته‌اى يك امتحان در كار و در پس و پيش رفتن شاگردان ذيدخل بود و چه در دو سال آخر كه فقط در امتحان نهائى درجهء شاگردى معلوم ميشد حفظ كردم . در فرانسه تا شب عيد نوروز با ميرزا اسد اللّه خان لك‌ولك كرديم ، قبل از تعطيل عيد تحقيق كردم كلاس سيف اللّه خان و دهخدا و جعفر خان فقط هشت نه درس از كتاب الفباى روژ از من جلوند . در ايام عيد من اين هفت هشت درس را حاضر كردم و وقتى كه بمدرسه رفتم ، داوطلب امتحان با كلاس بالاتر شده پس از گذراندن امتحان با آن‌ها همراه گشتم . آن سال را با اين كلاس در آخر سال امتحان دادم ، در سال دوم باز هم كلاس فرانسه دو تا بود . در سه ماههء تعطيل تابستان سال دوم ، كتاب پلبر سال سوم را كه كلاس

--> ( 1 ) - دست بعصا راه رفتن كنايه از بااحتياط بودن و با فكر اقدام كردن و در سخن و عمل و رفتار ملاحظه داشتن است . من اين تعبير را از جدم مرحوم حاجى ميرزا آقا شنيده‌ام چون بسليقه‌ام چسبيده در نظرم مانده و مسلما كنايهء دهاتى است زيرا من از شهريها اين تعبير را نشنيده و هيچ‌جا هم كتبا نديده‌ام و بعقيدهء من خوب تعبيرى است .