عبدالله مستوفى

55

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مخصوصا خط تحرير را با امضاى عبد المجيد چنان خوب مينوشت كه با خط درويش عبد المجيد مشتبه مىشد . از شاهزادگانى بود كه جقهء شاهزادگى را در جيب يا پانچى قره نوكرى دارند .

--> پيدا كردن الاغهاى او را بجا آورده است ، اين مأموريت فوق العاده را ميخواهد به او رجوع كند . خوشحال شد كه الاغهايش عنقريب به دستش خواهد آمد . ميراخور وارد شد ، شاهزاده عموى پدر شاه بعارض گفت عرضت را تكرار كن . مؤمن بيانات چند دقيقهء قبل را عينا تكرار كرد ، حضرت و الا بميراخورش گفت درست شنيدى و فهميدى الاغهايش را كجا از دستش گرفته‌اند ؟ من بعد احتياط را از دست مده و اسبها را براى آب دادن بيرون شهر مبر و بعد از اين دستور ، ميراخور را مرخص كرد . چهارپادار هم زمينه دستش آمده دانست كه از اين حكمران ولو عموى بزرگ شاه هم باشد اميدى نمىتوان داشت . بنابراين راه خانه را پيش گرفت و بعد از چندى كه دانست الاغها را اهل فلان ده برده‌اند ، مبلغى نزد آنها فرستاد و الاغهايش را پس گرفت و به اين وسيله بمال خود رسيد . يكى از اهالى شهر همدان از نوكر يكى از خوانين محلى سندى داشت كه ملاى شهر هم اعتراف مديونرا سجل كرده و سند بىوسوسه‌اى بود و باوجود اين مديون بمناسبت حمايت خان از اداى دين طفره ميرفت ، طلبكار بىزور بفراشباشى عضد الدوله حكمران شكايت برد ، مديون بوسيلهء يكنفر فراش احضار شد ، البته نوكر خان دست خالى نيامده و توصيه‌اى از اربابش و چند تومانى براى تقديم به فراشباشى در بغل و جيب داشت ، با اين دو باطل نامه توانست سند خود را انكار نمايد . طلبكار بفكر افتاد به خود شاهزادهء حكمران تظلم ببرد ولى فراشباشى بفراشان امر داده بود او را من بعد بدار الحكومه راه ندهند . طلبكار بعد از چند بار امتحان دانست كه در دار الحكومه نميتواند حضرت و الا را زيارت كند ، شاهزاده رسم داشت عصرهاى جمعه بباغى از باغات بيرون شهر براى تفريح ميرفت و اين‌بار به باغبان اين باغ مراجعه كرد ، باغبان هم كه ميدانست اگر كسى را بباغ راه بدهد ديگر از دست فراشباشى زندگى نخواهد داشت ، با كمال شرمسارى از طلبكار عذر خواست . طلبكار در اطراف باغ گردش كرد و سوراخ آبى يافت كه از آن ممكن بود بداخلهء باغ نفوذ كند ، عصر جمعه همين كار را كرد و در پشت درختى پنهان شد ، شاهزاده حكمران با آبدارى و قبل و منقل وارد شد و در گوشه‌اى براى او بساط چاى پهن كردند . شاهزاده روى نمد و كتان آبدارى نشست ، در اين موقع مؤمن از پشت درخت بيرون آمده خود را بشاهزاده رساند و مطلب را عرض كرد و طورى مقصود را پروراند كه واقعا شاهزاده سر غيرت آمده فراشباشى را احضار كرد . طلبكار بتشويش افتاد كه مبادا حضرت و الا طناب بخواهد و فراشباشى را طناب بيندازد ، شايد پيش خود فكر ميكرد كه براى بيست سى تومان طلب ، سبب از بين رفتن يك نفس محترم شده و از اين عرض خود داشت پشيمان ميشد كه فراشباشى رسيد و شاهزاده از فرط غضب ، خود مطلب را مطرح كرد . فراشباشى گفت قربان بسندش رسيدگى كردم دعواى پوچى بود . شاهزاده گفت مگر امضاء و سجل فلان مجتهد را نداشت ؟ گفت چرا . گفت پس چطور دعوايش پوچ بود ؟ گفت قربان طرف ميگفت پولش را داده و سند خالى از وجه پيش اين شخص مانده است . شاهزاده گفت براى اين اظهار شاهدى داشت ؟ گفت خير ولى از بيان او معلوم بود كه مرد راستگوئى است و اين پسرهء فضول دروغ ميگويد . شاهزاده گفت تو دروغ ميگوئى و يقينا پولى گرفته و حق را ناحق كرده‌اى ، برو كه الهى خير نبينى . عارض همين كه نتيجهء حكم شاهزاده را ديد ، تعظيمى كرده عقب‌عقب رفت . شاهزاده متوجه او شد ، پرسيد كجا ميروى ؟ عارض جواب گفت پيش مادر پيرم ميروم ، او بهتر از حضرت و الا ميتواند نفرين كند . اين دو موضوع را من تقريبا بطور شياع بقدرى از همدانيها و غير آنها شنيده‌ام كه مانند خبر متواتر به صحت آن معتقد شده‌ام . خوانندهء عزيز خود داند .