عبدالله مستوفى

508

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

فرشتهء مروت بوسط باغ كه رسيدم ديدم مخبر السلطنه مىآيد . او از دور حال مرا مشاهده كرد ، جلو آمد ، گفت : « شما را چه مىشود ؟ » گفتم : « رفاقت نيمه راه شما در كار ارزاق سبب شد كه دست مرا در حنا گذاشتيد و امروز اينمرد بيشرف كه بوسيلهء هوچىهاى بازار رئيس الوزراء شده است ، مثل سگ به من پريده توهين كرده است . » گفت : « براى چه ؟ » گفتم : « براى اين‌كه ميخواهد دزدى كند ، مرا مانع كارش مىبيند . » گفت : « بهانهء اين اقدام چه بوده است ؟ » گفتم : « برويد از خودش و حاجى معين التجار كه حاضر بوده است بپرسيد . » خواستم حركت كنم دست مرا گرفت و گفت : « من ميخواهم شرح سؤال و جواب را از خود شما بشنوم . » گفتم : « حال من خيلى بد است ، شايد تب كرده باشم . » گفت : « من تا از شما شرح واقعه را نشنوم ، دست از شما برنميدارم . » گفتم : « ميفرمائيد همين‌جا براى شما نقل كنم » گفت : « اينجا خوب نيست . خواهش ميكنم باهم بهيئت وزراء برويم . » گفتم : « تا اين مردكهء بىهمه‌چيز سركار است ، من پا به اين عمارت نخواهم گذاشت . » گفت : « باهم ميرويم ، در اطاق عليحده مىنشينيم ، شما موضوع و چگونگى مذاكرات را براى من نقل ميكنيد ، آنوقت هرجا خواستيد ميرويد . » من واقعا حاجى مخبر السلطنه را دوست ميداشتم و بيش از اين مقاومت را در مقابل امر ايشان سزاوار ندانسته باهم به عمارت برگشتيم باطاق دورافتاده‌اى رفته دوبدو نشستيم ، سيگارى به من دادند و كم‌كم وارد تحقيقات شدند ، من سابقهء طرز جريان كار را از روزيكه ايشان مداخلهء خود را قطع كرده بودند عرض كردم و واقعهء يكساعت قبل را بطوريكه خوانندهء عزيز سابقه دارد ، نقل نمودم . اين جلسهء دو نفرى ما نيم ساعتى طول كشيد ، ايشان برخاستند ، به من فرمودند : « يك قول به من بدهيد » گفتم : « امر فرمائيد اطاعت ميكنم . » گفت : « تا من برنگردم ، از اينجا جائى نرويد . » گفتم : « مقصود چيست ؟ » گفت : « برميگردم بشما ميگويم . » و از در خارج شد . من هم بگوشهء نيمكت افتاده در درياى فكر فرو رفتم . نميدانم چقدر وقت گذشت ، من از خود بىخبر بودم ، حتى سيگار هم نمىكشيدم . در تمام مدت عمرم ساعت به اين بدى نگذرانده بودم ، بالاخره آقاى حاجى مخبر السلطنه برگشت . به من گفت : « برخيزيد با من بيائيد . » گفتم : « كجا ميخواهيد مرا ببريد ؟ » گفت : « آسوده باشيد من كارى نمىكنم كه مخالف حيثيت شما باشد . » مرا بلند كرد ، باهم بيرون آمديم ، بعد از يكى دو پيچ در راهروها بسفره‌خانهء هيئت وزراء وارد شديم ، همگى وزراء دور ميز نشسته بودند ، فقط دو تا جا خالى بود ، ايشان نشستند ، مرا هم نشاندند . صحبتهاى عادى سر سفره كه تا حدى موجب تفريح و رفع خستگى دو سه ساعت كار است در كار نيست . همه سربزير افكنده و متفكرند و خود رئيس الوزراء از سايرين گرفته‌تر به نظر ميآيد . از وضع مجلس دانستم كه ابتدا علاء السلطنه و بعد سايرين هريك كه رسيده و از قضيه خبردار شده‌اند ، او را سخت ملامت كرده و بعد از يكى دو ساعت هنوز هم از حال تعرض خارج نشده‌اند . گوئى از خجالت اين رفتار رئيس خود ، سر نميتوانند برآورد .