عبدالله مستوفى

40

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

روزها گاهى ببازار ميرويم و برك و پوست كلاه و پوستين و تسبيح شاه مقصودى و خرد و ريز ديگر براى سوقات اقوام و دوستان ميخريم ضمنا لباس نيمه زمستانى هم براى برگشتن سفارش ميدهيم . ميرزا محمود خان براى ملاقات برادرش احمد منشور ، كنسول عشق‌آباد ، مسافرتى بخارج سرحد كرد . اقامت ما در مشهد چهل روز بود . وضع آستانه يكى از شبها كه سر شام بوديم ، ديديم يك خوانچه شام براى ما آوردند . خوانچه و ظرفها هم عموما مسى بود . خوانچه ، سه دورى پانزده سيرى پلو و چلو و از كوكو و برانى و آش و خربزه و پنير و خورش هريك دو ظرف داشت . كوكو بنازكى لواشك بود و خورشها بيش از چند قاشق نبود و دوريها بيش از هفت هشت سير برنج نداشت . ميدانستيم كه خوردن ما از اين غذا بر خلاف نظر واقف و كار نامشروعى است . گفتيم انعامى بحامل داده خوانچه را دست نزده به فقرا تقسيم كنند . زيارتنامه خوانها رسم دارند بناظر كارخانهء آستانه ، منزل اعيانى كه از تهران به زيارت ميآيند نشانى ميدهند و ناظر هم يا از راه خصوصيت با زيارتنامه خوان و يا از راه نمايش بتهرانيها ، از اين خوانچه‌ها بدر خانه‌هاى آنها ميفرستد و بيسوادهاى آنها بعنوان تبرك ( ؟ ) با كمال اشتها از آن ميخورند . معلوم شد ، آقاى حاجى سيد عبد المجيد زيارتنامه خوان ، ما را هم فراموش نكرده و اين رسم را به عمل آورده است . آستانهء حضرت رضا موقوفات زياد دارد كه هريك از آنها را مصرف معينى است . مثلا عده‌اى براى روشنائى و عده‌اى براى فرش و عده‌اى براى بيمارستان زوار و عده‌اى براى شام و نهار خدام كشيك و عده‌اى براى شام و نهار فقراى زوار و همچنين شعب ديگر مصارف كه هريك موقوفهء خاصى دارد . توليت تمام اين املاك و مصارف در وقف‌نامه با پادشاه وقت و به همين جهت است كه بايد متولى باشى آستانه را شخص شاه تعيين كند . متولى باشيان زمان سابق كه خدا را سميع و عليم مىدانستند ، از فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ « 1 » ميترسيدند ، درآمد هر موقوفه‌اى را به مصرف خودش ميرساندند . حتى اگر از يك مصرف وجهى زياد ميماند ، براى صرف آن در قسمت ديگر بىاجازهء مجتهد جامع الشرايط اقدام نميكردند . من يقين دارم كه قوام الملك و ميرزا سعيد خان

--> است كه از متن استفاده مىشود . من اين مثل را از مرحوم محمد حسين بيگ كه اسم او را در سفر اول نايه نوشته‌ام شنيده‌ام . مرحوم حاج ميرزا آقاى جدم هم اين مثل را به كار مىبست . شأن نزول اين ضرب المثل را هم شايد بتوان از اينقرار دانست كه شخص خدا قلى كه مرد قوى و جان سختى بوده است به محل پرپشه‌اى وارد شده و جاى خوابى كه از پشه معاف باشد ، براى او نبوده و كسى از راه دلسوزى گفته باشد كه در اين محلى كه براى خواب او فكر شده پشه زياد است و تا صبح نخواهد خوابيد . خود مؤمن يا شخص ديگرى كه به حال او واقف و از جان سختى او مطلع بوده است ، جملهء « پشه به خدا قلى كارى نميكند » را به زبان رانده و از فرط تناسب با حال مؤمن مشهور و لا محاله در نزد دهاتيها مثل شده است . خوانندهء عزيز توجه دارد كه اين مثل با اينكه دهاتى است ، مورد استعمال زياد دارد . ( 1 ) - سورة البقره آيهء 181