عبدالله مستوفى

505

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

را پيدا كردند . اين سيد با اهالى محلهء خود و جمعى از بازاريها يكروز عصر بهيئت وزراء ريخته ، از كم نانى شكايت و ضمنا مقصود اصلى از اين تجمع را حالى كردند . علاء السلطنه استعفا كرد ، عين الدوله رئيس الوزراء شد ، ولى تقريبا همان وزراى سابق بر سر كار ماندند حتى علاء السلطنه هم در اين كابينه شركت كرد زيرا تصور ميكردند كه اجتماع اين مردمان مبرز سبب گشايش در كارها بشود . جناب آقاى هدايت هم با همان وزارت ارزاق ، در اين كابينه ماندند ولى چون علاقهء شاهزاده رئيس الوزراء را بامر ارزاق حس كردند ، كم‌كم طناب خود را از زير بار كشيده ، اين‌بار من دماغ‌بدماغ با شاهزاده مواجه شدم ، شاهزاده روزهاى اول بمد استبداد در حضور جماعت از كفايت و درايت من در كار نان تحسين فراوان ميكرد و در خفا به من ميگفت عمدا در كار ارزاق مداخله مىكند كه شر مخبر السلطنه را از سر من بكند و به من استقلال بدهد . در جواب اين جمله ، بايشان عرض كردم : « اگر فكرى داريد براى تهيهء گندم و جو بفرمائيد ، استقلال يا زيردست بودن من فرقى در اساس كار نميآورد ، استفاده‌اى از اين كار ندارم كه استقلال من موجب مزيد آن شود و جز زحمت كه آن را هم براى رفاه عامه ميكشم ، اين كار فائده‌اى براى من ندارد . زيرا گذشته از تمام روز كه گرفتارم ، نصفه‌هاى شب هم بايد بانبارهاى خصوصى كه پيدا كرده‌ام بروم كه در نقل و تحويل آن نسبت به صاحب انبار كه مخصوصا جاخالى مىكند ، تلف و تفريطى نشود و آبروى اداره و دولت محفوظ باشد و سروصداى صاحب گندمها بيرون نيايد . آقاى حاجى مخبر السلطنه هم در همه‌جا كمك‌كار و مدافع من هستند ، من كارشكنى از ايشان نديده‌ام كه براى پيشرفت ادارى هم كه باشد طالب استقلال باشم . » بعد از ده بيست روز نميدانم در سر چه مطلبى بود كه شاهزاده عشوه‌هاى شترى ميخواست تحويل بدهد . منهم تعرض كرده رفتم و يك روزى در كار مداخله نكردم . تمام وزراء حتى علاء السلطنه از من خواستند كه كار را وانگذارم . باحترام خواهش آنها باز وارد كار شدم ولى به خوبى احساس ميكردم كه مقصود شاهزاده پركردن چاله صد الى دويست هزار تومان قرض خود از نان اين شهر بدبخت است و مرا بزرگترين مانع كار خود ميداند . كم‌كم بر خلاف وعده‌هاى عين الدوله بمردم ، مجبور شديم دكانها را يك در ميان ببنديم و روزى سيصد خروار پخت را به صد و پنجاه و حتى بعضى از روزها به صد خروار هم تنزل بدهيم . هر روز بعد از ميزان توانائى پرداخت انبار ، عده و محل دكان‌هائيرا كه بايد فردا باز باشد ، با خود شاهزاده تعيين ميكرديم و شاهزاده با تلفن بانبار دستور پرداخت حوالجات مرا ميداد . من هم از روى همانصورتيكه باهم تنظيم كرده بوديم ، حواله ميدادم ولى روزافزون توانائى پرداخت انبار كمتر ، وعدهء دكانهاى باز تنزل ميكرد . معلوم است در مقابل ، دم‌پخت‌پزيهائيكه با آقاى حاجى مخبر السلطنه ترتيب مقدماتى گشايش آنها را داده بوديم ، باز ميشد و مردم خواهىنخواهى به اين غذاى برنجى معتاد ميشدند .