عبدالله مستوفى

506

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

يكروز انبار از پرداخت گندم حوالجات من استنكاف كرد ، در صورتى كه روز قبل على الرسم با شاهزاده همه چيز آن را تمام كرده بوديم . نانواها بشكايت نزد من آمدند ، از انبار كه تحقيق كردم معلوم شد شاهزاده دو ساعت بعد از تلفن پرداخت ، مجددا تلفن نكول بانبار زده است و اين كار موجب ميشد كه دكانهاى دائر هم بسته شده و نان در شهر هيچ نباشد . زيرا ذخيرهء نانواها تمام شده بود و اگر يك روز به آنها گندم نميرسيد ، فردا يا پس فرداى آن بىآرد ميماندند و مجبور ميشدند دكانهاى خود را لنگ كنند . گذشته از اينكه شهر بىنان ميماند ، گرم كردن مجدد تنور سرد شده هم مبلغى براى نانواها خسارت داشت . من همانطور كه از تعدى نانوا به نانخور جلوگيرى ميكردم ، وظيفهء خود ميدانستم كه از تعدى دولت بنانواها هم جلوگيرى كنم كه بهانهء تعدى بمردم را نداشته باشند . داغ دل يا دق‌دلى صبح بعمارت هيئت وزراء رفتم ، شاهزاده تازه آمده بود ، حاجى معين التجار بوشهرى ( پدر آقايان بوشهرى ) هم نزد شاهزاده بود ، وارد شدم ، شاهزاده و حاجى معين در يك سمت و من در يك سمت ديگر ميز دراز هيئت وزراء كه روميزى ماهوت سبزى روى آن گسترده بودند ، روبروى شاهزاده نشسته گفتم : « انبار ديروز حوالجات نانواها را نپرداخته است . » گفت : « من سپرده بودم ندهند . » گفتم : « مگر قبلا قرار عدهء دكانهائى كه بايد ديروز باز باشد ، خود حضرت اقدس و الا معين نفرموده و امر نداده بودند كه انبار پخت روزانهء آنها را بدهد ؟ » گفت : « چرا ! ولى من گندم را براى اين مىدهم كه نان كنند و بمردم بدهند نه اينكه حيف‌وميل كنند . » گفتم : « البته مقصود ديروز نيست زيرا امر نكول حواله پريشب داده شده و مقصود از اين فرمايش روزهاى قبل است . » گفت : « بلى ! و مخصوصا پريروز . » گفتم : « پريروز و روزهاى قبل و حتى از ساعتى كه بنده متصدى امر نان شهر هستم ، هيچ اتفاق نيفتاده است كه نانوائى براى روزى گندم بگيرد و دكانش بسته باشد يا از ميزان مقرر كمتر بپزد . مخصوصا روزهاى آخر كه عدهء دكانها به نصف و ثلث تنزل كرده و مفتشين و سرمفتشها بواسطهء كم شدن كارها بهتر مىتوانند دكانهاى باز را تحت مراقبت داشته باشند . مخصوصا همين پريروز كه حضرت و الا فرموديد من به تمام دكانها سركشى كرده‌ام و همه‌جا مفتشين و آژان‌هاى نظميه را مراقب ديده‌ام . گذشته از اين ، اگر در كار عيبى ملاحظه بفرمايند ، راه اصلاحش اين نيست كه امر فرمايند حوالجات نانواها را نپردازند تا در نتيجه يكروز شهر بى نان بماند . » گفت : « پس ميخواهيد بگوئيد من دروغ ميگويم . » گفتم : « خودتان كه تفتيس نكرده‌ايد ؟ راپورت‌دهنده مسلما خلاف عرض كرده است . » با تغير گفت « اه . . . ! من اينجا نيامده‌ام با تو محاجه كنم ، بزن توى سرش ! » من معنى اين جملهء اخير را نفهميدم زيرا كسى نبود كه من توى سرش بزنم . يك مرتبه ديدم دستى به پشت گردن من اصابت كرد ، برگشتم ديدم تلفونچى هيئت وزراست كه