عبدالله مستوفى

475

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تمام كرده ، بعد از طى يك ربع فرسخى بدره و ده ديگرى كه بده نار معروف است رفتيم . دو شب هم اينجا مانده ، نقشه‌بردارى و مميزى اين ده را هم تمام كرده به مومج كه نيم فرسخى پائين‌تر از ده نار بود رفتيم . اينجا هم عمليات را تمام كرده ، بعد از طى نيم فرسخ به يهر رفتيم . دو شب هم آنجا توقف كرده ، بعد از اتمام كار آنجا از گردنهء بسيار صعبى بالا رفته از آرو و سيدآباد سردرآورده ، از سمت ديگر كوه ابره‌شيوه بجانب دماوند رهسپار شده ، از جاوان و سربندان گذشته بدماوند و از آنجا بروح‌افزا مركز عمليات برگشتيم . مومج يكى از جاهاى بسيار خوش‌آب و هواى حول‌وحوش دماوند است ، در هريك از اين چهار قريه كه به چهار محلهء مومج معروف است ، اقلا سه چهار هزار كندوى عسل و پنج شش هزار گوسفند دارند . زراعت آن چندان لايق نيست ، عمدهء دخل از احشام و كندوى عسل است ، زمستان جز عدهء كمى از سكنه كه مواظب خوراك دادن گوسفندان هستند ، كسى در اين چهار محله نميماند ، همه بمازندران ميروند و در آنجا ببافندگى و دوزندگى مشغول ميشوند و ماه دوم بهار مجددا برميگردند . اهالى ، بخصوص در يهر ، قاطر زيادى دارند كه از مازندران برنج بدهات برده كسب ميكنند . بهترين شير و عسل و سردترين چشمه هاى آب را دارند . درخت ميوه جز در يهر كه پست‌تر و هواى آن ملايم‌تر است ، در سه محلهء ديگر وجود ندارد و درختهاى آن‌ها منحصر به بيد و يكنوع تبريزى است . فقط در يهر گردو و آلوبالو و آلوچهء كمى دارند . من بجوانها توصيه ميكنم كه از آب‌وهوا و يخ طبيعى هوير و ده نار و مومج نگذرند و تابستان مسافرتى باينجاها بكنند . بخصوص كه راه‌آهن شمال هم شايد از دو سه فرسخى يهر عبور مىكند . سفر من بمومج در ماه رمضان بود ، دم در خانه‌اى سيدى ايستاده بود ، به من گفت « چون مسافريد البته روزه نيستيد ، از اين آب بخوريد » ديدم به قدر هفت هشت سنگ آب از نهرى جارى است : تصور كردم سيد روزه و تشنه است كه مرا به خوردن آب از اين نهر توصيه مىكند باوجوداين ، ادب حضور مانع از آن بود كه ولو يك كف هم باشد از نهر بخورم . دستم را وارد آب كردم ، واقعا از سردى بىنظير بود ، حيرت كردم كه آب به اين زيادى و به اين سردى از كجا ميآيد ، ده بيست قدم سربالا رفتم ، از ريشهء كوه اين آب بيرون ميآمد ، از اين رقم آبها در سه محلهء بالاى مومج زياد است . علفى در كوههاى اين چهار محله ميرويد كه اهالى به آن كوزل ميگويند و بقدرى معطر است كه عطر آن در شير و ماست و حتى كره و روغن گوسفنديكه از آن چريده باشد اثر مىكند ، خلاصه اينكه اين چهار محله هم از آنجاهاست كه ارزش دارد براى تماشاى طبيعت از راه هاى دور شدر حال كرده به آنجا بروند . در هوير وقتى سر سفره نشستم ديدم يخ نيست . گفتم چرا يخ نگذاشته‌اند : گفتند الآن ميفرستم ميآورند . من پيش خود فكر كردم كه كه بنهار نخواهد رسيد . هنوز غذا نصفه‌كاره بود كه يخ آوردند . پرسيدم : « مگر تا معدن يخ چقدر راه است ؟ » گفتند : « همينقدر كه بعد از خواستن شما رفته‌اند و آورده‌اند » بعد از نهار كه از منزل بيرون آمدم ، دويست سيصد قدم دور تر از خانه كوه پر از يخ و فصل هم نيمهء اسد بود .