عبدالله مستوفى
448
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
تصور نميكرد ، براى بهم بستن اين معامله هيچ به خود زحمت دوندگى و رفتوآمد ميداد ؟ و مخصوصا اين پرتقالهاى شاداب را در اين موقع سال براى شما ميفرستاد ؟ مسلما خير ! » گفت : « باوجود اين مقدمات كه شما بيان كرديد و تمام آنها را هم تصديق دارم ، اين چيزها ناقابلتر از آنست كه به آن اسم رشوه بدهند . » گفتم : « پس اجازه بدهيد تا چيزهائى كه براى خودم اتفاق افتاده است براى شما نقل كنم ، پيشكار ماليهء خمسه تازه بتهران و دفعهء اول است كه بملاقات من باداره آمده است ، من مشغول كارم ، و در يكى از پاكنويسهائيكه مشغول مطالعهء آنها هستم نقطهء زيادى است ميخواهم بتراشم ، پيشخدمت كار ابراز اين تراش را كه تازه برده است پاك كند هنوز سر جايش نقل نكرده است ، آقاى پيشكار از جيب خود چاقوى كار خمسهء دسته نقرهء بسيار ظريفى بيرون آورد تيغه آن را باز و براى رفع حاجت به من ميدهد ، من رفع حاجت كرده با تشكر پس مىدهم ، آقاى پيشكار از پسگرفتن آن امتناع مىكند ، چاقو الان روى ميز من است . اين رشوه است يا خير ؟ » گفت : « خير ! » گفتم : « ميدانيد كه من تازه عروسى كردهام ، از ارباب رجوع ، آنها كه كارشان در جريان بود چون اخلاق مرا ميدانستند البته جرأت نكردند كه هديهاى براى من بفرستند ، ولى بعضى كه كارشان ختم شده بود ، چون ديده بودند كه من بدون گربه رقصانى و معطلى كار آنها را تمام كرده و خود را از اين راه مديون ميدانستند و رفاقتى هم بين من و آنها بود هديههائى از قبيل قاليچه و خردوريز ديگر براى من فرستادهاند كه از يكطرف اگر من كارى براى آنها انجام نداده بودم البته نميفرستادند و از طرف ديگر اگر هديهء آنها را پس ميدادم ، بايد با آنها قطع رفاقت كنم . اين رشوه است يا خير ؟ » گفت : « شما ميگوئيد باهم رفاقت داريد ، البته اين هديهء عروسى است نه رشوه . » گفتم : « حاجى سيف الدوله ، برادر عين الدوله ، رفيق خودمان در ملاير املاك خالصهء انتقالى دارد ، عمل چند سالهء آن تصفيه نشده است ، بوسيلهء شيخ سيف الدين به من مراجعه كرده است ، منهم اصول مسلمى را كه خود وضع كردهام به او گفته و پس از چكوچانهء زياد راضى شده است كارش برطبق همان اصول تصفيه شود ، من حكم آن را نوشته براى امضاى شما فرستادهام ، يكروز صبح باداره آمدم ، در ضمن كارهاى امضا شده يكى هم كار حاجى سيف الدوله بود ، ولى در همين وقت على بيك وارد شد ، پاكتى از طرف شما بدستم داد كه پشت آن نوشته بوديد عين الدوله راجع به كار برادرش داده است . ببينيد چيست ؟ كارش را تمام كنيد . ديدم كاغذى است كه حاجى سيف الدوله به عين الدوله نوشته و در آن بآقا داداش خود ميگويد : « در جهنم عقربيست كه از آن بايد بمار پناه برد . » من از امروز و فردا كردن ميرزا عبد اللّه خان رئيس ماليات مستقيم بتنگ آمدهام ، از مرنار خواهش كنيد كار مرا بترجمان الدوله ( ؟ ) مراجعه كند كه من زودتر خلاص شده به ملاير بروم . » عين الدوله كاغذ را خوانده يا نخوانده در هيئت وزرا بشما داده شما مستقيما براى من فرستادهايد ، من فورا دوسيهء تمام شدهء كار شاهزاده را از ميان دوسيههاى روى ميزم خارج كرده بكشو ميز خود منتقل نمودم و گوشى تلفن را برداشته از شاهزاده شيخ سيف الدين خواهش كردم باداره بيايد . مرد با پاى ناتوان آمد ، اول حكم امضاء شده و تمام را نشانش دادم ، ديد و خيلى