عبدالله مستوفى
442
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
از طرف ديگر وزراء اكثر عوض ميشوند ، مرنار دائمى است و همين دوام او در ماليه كه حساسترين ادارات است ، سبب شده كه از او ديكتاتورى بوجود آورد و در كارهاى مالى ساير وزارتخانهها مداخله كند . وزراء هم هيچ راهى براى جلوگيرى از او ندارند . مجلسى نيست و بودجهاى هم وجود ندارد . اين وضعيت نه فقط او را صاحب منع و اعطاء كرده است ، بلكه بدون اراده او هيچ كارى از هيچ وزيرى متمشى نيست . سازگارى اين وضع با سياست دو منطقهء نفوذ كه در اينروزها روح سياست خارجى ايران است ، حاجت بتوضيح ندارد . مرنار هم دليرانه اين سياست را بدستور سفارتها تعقيب مىنمايد . متنفذين بومى از هر حيث مرجحند ، مرنار بدون پرسش از هيئت وزراء حقوق ارباب وظيفه را از قرار نصف قابل پرداخت اعلام كرده است ، معهذا با اينكه حقوقبگيرها در تهرانند ، اين نصفه هم بعذر نداشتن پول ، در محلى كه حقوق آنها بخرج آنجا ميآيد ، بثلث و ربع تنزل مىكند . مردمان آبرودار بىوسيله براى دريافت همين نصف و ثلث و و ربع بعذابى مبتلا هستند كه نظير آن در هيچ دورهاى ديده و شنيده نشده است . بعد از گربه رقصانىهاى تعرفه و تشخيص هويت كه اكثر ده بيست روز الى يك ماه صاحب حقوق را به عذاب مىانداخت ، وقتى حوالهء صندوق را به او ميدادند ، وصول بصندوق براى او امكان نداشت . زيرا ژاندارم در ادارهء صندوق را گرفته نمىگذاشت مردم بآزادى حقوق خود را دريافت كنند . بهانهء اين رفتار هم كمپولى خزانه بود كه مثلا روزى شش هفت هزار تومان بيشتر نميتوانست پرداخت كند . اين مبلغ هم به اشخاص توصيه شده تخصيص مييافت و سر عامه بىكلاه ميماند . ولى متنفذين با يك ملاقات با مرنار و قدرى تملق ، در كمال سهولت ميتوانستند حقوق خود را تمام بگيرند . وسيلههاى عجيب براى اين كار فكر ميكردند كه از آن جمله فرستادن بندهزادهها ببروكسل براى تحصيل بود . ميدانيم اصول مسلمى براى تصفيهء حسابهاى گذشتهء صاحبان خالصجات انتقالى وضع شده بود ، در اين قسمت هم گذشتهائى بر نفع متنفذين به حكم مرنار باجراء مىرسيد ، ولى همين كه كار به بيدست و پا ميرسيد ، همان اصول مسلم را هم دربارهء آنها نميخواستند تبعيت كنند و كار آنها گرفتار « مو از ماست كشيدنها « 1 » » و صرفهجوئيهاى فرىيه و لولو ميشد . من تا ميتوانستم حق و عدالت را در قسمت خود رعايت نمايم ، با كمال شوق مشغول كار ادارهء ماليات مستقيم بودم . ولى ميديدم اختيار اداره دارد از دستم بيرون ميرود و بدون اينكه خود خواسته باشم ، اشخاصى كه براى « ميرزابنويسى « 2 » » از آسمان افتاده « 3 » و با كمال ميل حاضرند هرچه رؤساء ميخواهند بدون رعايت هيچ اصلى باجراء برسانند ، زيردست من گماشته شدهاند . كاريكه با آن همه شعبههاى زياد در زمان شوستر و اوايل
--> ( 1 ) - مو از ماست كشيدن ، كنايه از دقت و باريكبينىهاى بىوجه است . ( 2 ) - ميرزابنويس ، كنايه از كارمند مطيع بىاراده و كم فكرى است كه هيچ نظرى بكاريكه انجام ميدهد نداشته و از ادراك خوبى و بدى حاصل عمل خود عاجز باشد . ( 3 ) - از آسمان افتادن كسى براى كارى ، كنايه از مناسبت داشتن زياد او براى آن كار است .