عبدالله مستوفى
426
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
هم نامحرم است : برادرهاى عروس هم كه بزرگها و رسيدههاى آنها دو نفرشان در مسافرت داخله و دو نفرشان در بروكسل مشغول تحصيلند . پدر عروس هم كه در عراق است ، پس چه بايد كرد كه اين مقصود خانمها انجام شود ؟ اما عروس دو برادر ده دوازده ساله هم دارد كه ميتوان ديدار آنها را بهانه قرار داد . پيغامى با كمال ادب و احترام خدمت شاهزاده خانم فرستاده ، عصر روز جمعه را كه آقا كوچولوها تعطيل دارند البته براى ديدن آنها تعيين و وقت خواستم . قبلا معلوم بود كه جواب چربونرم و مساعد است . روز مقرر درشكهاى كه از شهر تا دزآشوب ، رفتن و برگشتن ، با شرط يكى دو ساعت معطلى ، بسه تومان كرايه كرده بودم ، مرا دم در باغ حاجى فخر الملك پياده كرد . چون خوانندهء عزيز را از تغييراتيكه در لباس اين دوره به عمل آمده است مسبوق نكردهام ، بد نيست لباس خود را در اين روز تشريح كنم . ردنكت فاسونى نازك و جليقه و شلوار هم از همان پارچه ، پيراهن پارچهء كتان راهراه با يخهء سفيد و دستمال گردن و كفش بنددار خرمائى پنجه پهن و كلاه ماهوت مشكى به بلندى پانزده شانزده سانتىمتر و عباى خرمائى كار فلاحيهء بسيار نازك كه تقريبا حاجب ماوراء نبود ، لباس مرا تشكيل مىداد و اين لباس تقريبا لباس عمومى مردمان آبرومند دوره بود . در زمستان ، پارچه ردنكت جاندارتر و از حيث رنگ تيرهتر و روپوش ، عباى نائينى يا پالتو ميشد و رنگ كفش بمناسبت رنگ ردنكت اگر مشكى بود مشكى و الا به همان رنگ خرمائى باقى ميماند . در مجالس چون اكثر بلكه همهجا صندلى و مبل معمول بود ، با كفش وارد اطاق ميشدند ولى عبا و پالتو را جز آنها كه ملاحظهء سرما خوردن خارج را داشتند ، پشت اطاق نمىكندند . بعضى هم بجاى ردنكت ، كت و جليقه و شلوار با عبا يا پالتو ميپوشيدند ولى بواسطهء كوتاهى ، با اين لباس هيچوقت بىروپوش نبايد از خانه بيرون بيايند در صورتى كه با ردنكت ممكن بود ، بىعبا هم ، از خانه بيرون آمد اما خيلى برازنده نبود . به مجرد پائين آمدن از درشكه پيرمردى كه ظاهر حالش ميگفت باغبان است ، مرا به سمت درى كه بعد از يك پيچ پائينتر از در معمولى قديمى باغ بود ، هدايت كرد . بعدها دانستم كه اين قسمت ، باغ اختصاصى حاجى عز الممالك ( جناب آقاى امان اللّه اردلان وزير پيشه و هنر امروز ) است كه بعد از وكالت مجلس كه حكومت عربستان حاجى فخر الملك در سه سال قبل براى او روبراه و دستوپا كرده بود ، از بيكارى بتنگ آمده بمعاونت ماليهء كرمانشاهان راضى شده و فعلا غائب مىباشد . بورود باغ ، آقا كوچولوها از من استقبال كردند و مرا بچادرپوش قلمكارى كه نه چندان دور از مدخل باغ و بفرشهاى كردستانى و عراقى عالى مفروش بود بردند . فصل اقتضا نداشت كه تجيرهاى پوش افتاده باشد ، تجيرها را در سمت باغ اندرون كه دست راست چادر واقع ميشد ، بفاصله دو ذرعى زده و ديوارى از قلمكار و كرباس بين اندرون و بيرون ايجاد كرده بودند . در وسط چادر ولى متمايل به سمت اين ديوار پارچهاى