عبدالله مستوفى

398

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

خميرگيرى ريخته شود ، دو آتشه‌پزى قدغن است ، اگر كسى تقاضا كرد بايد نان دو آتشه اقلا هشت سير وزن داشته و واقعا برشته باشد . كم‌فروشى نان ، خمير بودن آن ، بدى آب آب‌انبار ، راه نينداختن جمعيت از در دكان ، هريك جريمهء خاصى داشت كه در صورت تكرار ، جريمه بيك سر و نيم و دو سر ترقى ميكرد . سرمفتش هر شعبه ، مركزى در محله داشت و يكى دو نفر آژان هم براى اجرائيات تحت امر آنها گذاشته ميشد . هر شب بايد نمونهء نان از تمام دكانهاى حوزه با ذكر اسم صاحب دكان كه در روى كاغذ نوشته و بنان سنجاق شود ، براى رئيس شعبه بياورند و يكمشت از اين تنظيمات كه همهء آنها به دو صفحه نميرسيد . بعد از امضاى نظامنامه بانبار دستور داده شد كه مخلوط را طبق نظامنامهء جديد حاضر كنند . همين كه مخفيانه مقدمات تدارك شد ، يك روز همهء نانواها را خبر كردم باداره آمدند ، ولى هيچ اظهار دانشى از كار نان نكرده ، با كمال سادگى گفتم : « بعد از اين سروكار شما با من است ، من كدخدا و ريش‌سفيد شما هستم ، نانواباشى نداريد ، خودتان با انبار طرف ميشويد ، پول آرد را خودتان ميدهيد و با جوازى كه اين آقايان هر روز به شما ميدهند ، آرد خواهيد گرفت . مخلوط هم نصف آرد روسى و نصف گندم و جو است . ولى آقايان ! من نان روى منبر ميخواهم ، از پس‌فردا صبح كه از خانه بيرون ميآيم ، هميشه بايد منبرها پر و در دكانها خلوت باشد . » نانواها از اينكه مخلوط عوض شده است ، خيلى خوشوقت شدند و گفتند : « شما آرد را هميشه با همين مخلوط بما برسانيد و جلو و عقب نيندازيد اگر ازدحام در دكان ما ديديد ما را بدار بزنيد ! » بعد نقشهء تهران را كه دكانها در آن بامداد قرمز تعيين گشته بود آوردند ، جزئى پس و پيشى كه در حدود محلات واقع شده بود رفع شد ، هركس رئيس حوزهء خود را شناخت ، حواله‌هاى آرد را گرفته و رفتند . البته دو نفر نانواباشى ميان آنها نبودند ، يكى گفت : « دكانهاى آنها چه مىشود ؟ » گفتم : « پسر دارند ؟ » گفتند « بلى ! » گفتم : « قبض آرد آنها را باسم پسرهاشان بنويسيد و يكى از شماها برايشان ببريد . » سيد معمم بيسواد تركى باسم مير صادق ميان آنها بود گفت : « عرض دارم » گفتم : « بفرمائيد » گفت : « با اين قيمت آرد ، اين قيمت نان صرف نميكند » ديدم طمع تركى گريبان سيد را گرفته است ، من كه خوب ميدانم بدون هيچگونه دزدى روزى پنج تومان دخل هر دكان است ، اما حالا سزاوار نيست اظهار اطلاع كرده وارد محاجه بشوم . گفتم : « مگر ما بر قيمت آرد افزوده‌ايم ؟ » گفت : « خير ! ولى اين دو نفر كدخداى ما طرف بىمهرى خزانه‌دار شده بودند ، ما براى آبرومند كردن آنها تا حال ضرر ميداديم . » ديدم حرف خيلى ياوه است ولى نبايد حالا محاجه كنم . گفتم : « در آينده كيل ميگيريم اگر ضرر كرد جبران ميكنيم . » گفت : « اينرا بنويسيد » من قلم برداشته تعهدى نوشتم كه : « بعد از كيل گرفتن اگر معلوم شد خسارتى دارند ، بدهم » و امضاء كرده بدست سيد دادم همگى برخاستند و رفتند . تشويش مرنار فردا صبح كه باداره آمدم بلافاصله على بيك آمد ، مرنار مرا خواسته بود ، رفتم ، گفت : « من شنيده‌ام اين دو نفر نانواباشى مشغول