عبدالله مستوفى
399
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
دسيسه شدهاند و ميخواهند نگذارند كار روبراه شود مبادا فردا صبح شهر بىنان بماند ! » گفتم : « آسوده باشيد چنين امرى واقع نخواهد شد » گفت : « چه عيبى دارد آنها را حبس كنيم ؟ » گفتم : « حاجتى نيست » برگشتم ، بعد از دو ساعت باز مرا خواست و گفت : « اشخاص مطمئن به من گفتهاند كه فردا در شهر يك دكان باز نخواهد بود . » گفتم : « يقينا يا غرض دارند يا از اوضاع بيخبرند . من صددرصد اطمينان دارم كه فردا نانهاى بسيار عالى روى منبرها خواهد بود . » نميدانم اين مخبر يا « فضول آقاسى » كى بود كه مرنار را آرام نميگذاشت . تا عصرى سه چهار بار مرا خواست و در اين زمينه با من حرف زد و هر دفعه ميگفت : « بايد اين دو نفر را حبس كنيم » گفتم : « برعكس من براى اينكه بشما ثابت كنم كه تمام اين پيشگوئىها باطلست و آزادى اين دو نفر هيچ ضررى به حال نان نخواهد داشت ، ولو بقول شما ، براى حساب آنها هم باشد حبس آنها را در اين دو سه روزه جايز نميدانم » . صلوات بلند فردا صبح از در خانه بيرون آمدم ، به اول نانوائى كه روبروى كوچهء صديق الدوله در گذر سرچشمه بود رسيدم ، ديدم استاد حق هم محلگى را به جا آورده يك نان دو ذرعى با يك صلوات بلند كه از سياه دانه روى آن نوشته بود ، مورب روى منبر انداخته ، اطراف آن را زرورق زده ، روى منبر پر از نان و جز دو سه نفر جلو دكان و توى دكان ازدحامى هم نيست . خود كربلائى حاجى استاد دكان هم دستهاى حنا بسته را از آستين عباى نائينى درآورده روبروى دكان تكيه بجرز دكان كلهپزى داده ايستاده است . يك تعظيم غرائى مايه گذاشت ، من هم از او تحسين كرده گذشتم . دكان ديگر و دكان ديگر به همين كيفيت بود . بشهادت نان دو ذرعى و صلوات بلند آن ، از اين مخلوط ، نان بسيار عالى به عمل آمده بود كه مردم سه چهار ماه بود نان به اين خوبى نخورده بودند . اين اعجاز را اين يكربع جو كرده بود ، زيرا آرد هشتر خانى خالص نان سنگك خوب نميشود ، بايد حكما مقدارى جو داشته باشد تا نان آن خوب شود . وارد دفتر كه شدم ديدم على بيگ حاضر است ، بقول خودش « رئيس » مرا ميخواهد ، رفتم ، ديدم مرنار در پوست خود نميگنجد . گفت : « خيلى مايهء خوشوقتى است كه موفق شدهايد . از تمام شهر خبر خوبى نان را با تلفون به من ميدهند » گفتم : « افتخار پيشرفت كار راجع بشماست . » گفت : « ولى من ميخواهم براى گرفتن حساب ، اين دو نفر نانواباشى را حبس كنم . » گفتم : « سه روز به من مهلت بدهيد » گفت : « براى چه بشما ؟ » گفتم : « براى اينكه مردم تصور نكنند اين بهبودى نان براى حبس آنهاست . من دكانهاى آنها را هم بپسرهايشان دادهام ، اينها لايق حبس نيستند ، مگر اينكه بدهى پيدا كنند و بحبس بروند » گفت : « اينها گندمهاى ما را احتكار كردهاند » گفتم : « احتكار نكردهاند بسايرين شايد فروخته تفاوت قيمت را خوردهاند » گفت : « محض خاطر شما تا آخر هفته هم به آنها كارى ندارم . »