عبدالله مستوفى
392
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
من بدفتر مرنار برگشتم . گفت : « از وقتى كه شما بدر حياط رفتهايد ، صداى آنها افتاده است ، بگوئيد ببينم چه كرديد ؟ » گفتم : « راهشان انداختم رفتند . » گفت : « رفتند ؟ ! ! » گفتم : « بلى ؛ ديگر هيچكس در خيابان نيست . » گفت : « رفتند كه كى بيايند ؟ » گفتم : « روز چهاردهم محرم كه هيجده روز ديگر خواهد شد . » گفت : « هيجده روز ؟ ! ! » گفتم : « بلى ! هيجده روز ديگر » گفت : « چگونه توانستيد مهلت را اينقدر زياد كنيد ؟ » اجمال مذاكرات را براى او نقل و اضافه كردم كه « با منطق بهتر از هر چيز ميتوان به مقصود رسيد » حاجت بذكر نيست كه در هر جوابى كه از من ميشنيد ، دو سه تا « مرسى » قبل از هر سؤال ديگر برخ من ميكشيد . بعد از دريافت كردن « مرسى » هاى آخرى گفتم : « از حسن توجه شما متشكرم ولى متوجه باشيد كه اينجا حيثيت شخصى و خانوادگى من گرو است ، كار طورى نشود كه روز چهاردهم محرم باز مردم سرگردان باشند . » در مقابل اين اظهار من ، قلم برداشت و شرحى بميرزا زين العابدين خان با خطاب « مدير كل وظائف » نوشت و دستور چاپ كردن تعرفه را به او داد . من هم كه بدفتر خودم آمدم اجمال ماجرى را با تلفن بميرزا زين العابدين خان گفتم و تأكيد كردم كه مواظب باشد كه روز چهاردهم همه چيز حاضر بشود . او هم همانروز نمونهء تعرفه و قبض را ترتيب داده تا بعد از ظهر براى تصويب بدفتر مرنار فرستاد . ولى باور بفرمائيد كه تا روز اول محرم هنوز اين نمونه تصويب نشده و بر نگشته بود . بالاخره من مجددا نزد مرنار رفته و خامت اين تأخير را از نقطهنظر خودم تشريح كردم تا فرستاد از لاى كاغذهاى دفتر خزانهدارى نمونه را پيدا كرده تصويب نمود و بوسيلهء من بمدير كل وظائف ابلاغ شد و روز چهاردهم همه چيز حاضر بود . بنابراين بايد گفت اين جمهورى ، با عدم توانائى و كفايت و لياقت ، در نظرات خود بسيار مصر هم بوده و آنى از فكر گذاشتن چوب جلو چرخ كار ايرانيها با اينكه حيثيت خودشان هم در گرو بود ، غفلت نداشتند . اين قدرت دست كدام يك از بلژيكىها بود ؟ كسى نمىتوانست بداند . ولى كار بدين منوال و بعد از اين واقعه بود كه من بوجود اين جمهورى سرى كه حدس آن را ميزدم كاملا معتقد شدم . بوقوع پيوستن پيشگوئيهاى من از اوائل ميزان ، باز كار نان شهر خراب شده است . زيرا خرمنها ته كشيده و رساندن روزى سيصد خروار بنانواها مشكل و حوالجات رئيس نانوائى دست دو نفر نانواباشى مانده است و جنس نميرسيد كه به آنها داده شود . هريك از آنها هزار الى هزار و پانصد خروار از انبار طلبكار شدهاند و قهرا زبان رئيس ادارهء نان هم در مؤاخذه از بدى نان كند است . در حدود يك ثلث شهر در اكثر روزها بىنان ميمانند ، نانهاى تافتونى اكثر جوين شده است زيرا ناچار شدهاند به آنها جو بدهند . كمكم كار به داخل كردن جو بنان سنگك هم رسيده ، نانواها هم كه هميشه « دزدانى هستند كه پى بازار آشفته مىگردند » نه اينكه فقط آرد جو و گندم نابيخته نان مىكنند ، بلكه سبوس كهنههاى خود را كه سابقا بگاودارها ميفروختند