عبدالله مستوفى

391

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

شده است زيرا تا قبض نگيريد كه پول نميتوانيد بگيريد . » ور كلانتر ميخواست در سر اين قولى كه پريروز بوسيلهء رئيس نظميه داده شده بود ، پا سفت كرده محاجه كند ولى جماعت زيادى از زنهاى خالى الذهن كه اطراف او بودند ، گفتند : « اين آقا درست ميگويد ! تا قبض نگيريم نميتوانيم پول بگيريم ! » من هم همين‌كه در ميان جماعت حرفم پيش افتاد ، گفتم : « خانمها نبايد حرفى بزنند كه خداى نخواسته تصور شود كه اصلا حقوقى ندارند و بيهوده آمده‌اند آشوب كنند ، حرف حساب بزنيد و حساب هم جواب بشنويد . » يك مرتبه از تمام جمعيت روبروى من صدا بلند شد : « حرف شما حسابى است آمده‌ايم قبض ميخواهيم » گفتم : « بسيار خوب ! ولى ميدانيد كه بواسطهء همين مذاكرهء پول گرفتن كه نميدانم از كجا بيرون آمده است ، كسى بفكر تعرفه و قبض نبوده و هيچ فكرى تاكنون براى آن نكرده‌اند ؟ » گفتند : « بما چه ؟ ميخواستند فكر كنند ! » گفتم : « من تصديق دارم كه كار بىقاعده‌اى شده است ، ولى براى اصلاح آن چاره‌اى جز چند روز حوصله كه تعرفه و قبض چاپ كنند و بشماها بدهند و بعد رسيدگى كرده و تصديق صحت حقوق شما را بنمايند نيست . » اينجا بازهم اكثريت طرفدار من شده و گفتند : « بابا دارد حرف حسابى مىزند ! بى خود نبايد دادوقال راه انداخت ! از قديم گفته‌اند : « عمل ديوان قبض است و برات » خير آقا ! شما صحيح ميفرمائيد ، بفرمائيد ببينيم چند روز مهلت ميخواهيد ؟ » گفتم : « امروز چهارشنبه است تا دستور از طرف رؤسا براى صدور تعرفه بدهند و نقشهء آن‌كه بواسطهء تغيير ادارات سابق ناچار تغيير بايد بكند حاضر شده و رؤسا آن را تصويب كنند ، امروز فردا تمام خواهد شد . صبح شنبه بمطبعه خواهد رفت ، ما شاء اللّه عدهء شما هم كه خيلى زياد است ، اقلا يكهفته‌اى براى چاپ آنها لازم است ، شنبهء آينده يعنى يازده روز ديگر تعرفه حاضر خواهد شد . شنبهء يازده روز ديگر هم روز ششم محرم است ، تا سيزدهم محرم كه همه مشغول عزادارى هستيم ، بنابراين روز چهاردهم محرم يعنى هيجده روز ديگر تمام وسائل كار حاضر خواهد شد و تعرفه خواهيد گرفت و بعد از تعرفه هم جريان را خودتان ميدانيد چگونه بايد بشود كه به پول برسيد . » گفتند : « آنچه گفتند تمام صحيح است ما ميرويم ولى اگر آن روز باز يك آقاى ديگرى بيايد و بگويد آنچه امروز شنيده‌ايم « ماليده » و باز حرف تازه‌اى بخواهد بميان بياورد چه بايد كرد ؟ » گفتم : « اين حرف شما جواب ندارد كاملا حق با شماست ، ولى اگر من خودم را معرفى كنم ، انشاء اللّه خانمها متقاعد خواهند شد كه حرف من واقول ندارد ؟ » يكى از آنها گفت : « شما كى باشيد ؟ » گفتم : « من اسمم عبد اللّه و پسر حاجى ميرزا نصر اللّه مستوفى گركانى هستم . خانهء من در سرچشمه و همان خانهء پدرى است ، اگر روز چهاردهم محرم ديديد مطلب غير از اين بود كه من قول داده‌ام ، شما حق داريد خانهء مرا مسجد كنيد . » صداى شليك تحسين از طرف جماعت بلند شد و گفتند : « خدا قديميها را بيامرزد ، ما خانهء شما و خانهء قوم و خويشهاى شما را بلديم و همين قول شما براى ما بهتر از همه چيز است . » و بعد از جلو در از دو طرف حركت و زنهائيرا كه در خيابان جلو آنها بودند جارو كرده در ظرف پنج دقيقه خيابان به حالت عادى درآمد .