عبدالله مستوفى

383

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

صحيح العمل و فهميد و وطنخواه و باتقواى سياسى بود . اگر قدرى كند و بااحتياط يا بعبارت ساده‌تر ترسو و بىشهامت هم بود ، مانع كارش نبود حتى بمقام رياست وزراء هم ميرسيد . ديگرى به جهت سابقهء وطنخواهى و آزادىطلبى و بزرگ‌منشى و « آقا » ئى وزير و رئيس الوزراء ميشد ولو اينكه بسيار سرهم‌بند و بىكفايت بود . سومى چون برادر يا پسر عمويش رئيس الوزراء شده بود ، اين آقا هم مثل آستين پوستين كه با بيمصرفى و نخالگى جزو لاينفك پوستين است ، بايد وزير باشد . چهارمى مردى ادارى و براى وزارتخانه‌اى كه سابقا عضو آن بوده است ، مثل دندانى كه براى دهنى قالب‌گيرى و ساخته شده باشد متناسب بود ولى در اين هيئت آن وزارتخانه بپاره‌اى مناسبات نصيب ديگرى شده بود و بازهم بمناسباتى ناچار بودند از اين نمد كلاهى هم سر اين مرد بگذارند . بنابراين وزارتخانهء ديگرى كه هيچ تخصصى در آن نداشت نصيبش ميشد . پاره‌اى هم بودند كه باوجود پاچه - ورماليدگى و حتى دزدى و خيانت ، باز بواسطهء اينكه پشت هم‌انداز بوده و چندين بار وزير و رئيس الوزراء شده بودند ، بازهم به اين مقامات ميرسيدند . زيرا چنان كه سابقا هم‌اشاره كرده‌ام ، براى رسيدن بمقام وزارت سابقهء وزارت از همه‌چيز مهمتر بود و بقدرى در كار مداخله داشت كه بعضى هم بودند از حيث كفايت و كاردانى و سابقهء آزاديخواهى و خلاصه در تمام جهات وجاهت ، صفر بودند و باوجود اين چون يك مرتبه بغلط وزير شده بودند ، در اين بيست ساله در همه‌جور كابينه‌اى از جنگى و انقلابى و دمكرات و اعتدالى و ارتجاعى عضو هيئت دولت شده و بوزارت ماليه و خارجه و داخله و عدليه و فرهنگ و پست و تلگراف و فوايد عامه حتى وزارت جنگ هم چندين‌بار رسيده و مثل آنها درست برعكس دندانى كه براى دهن يكنفر ساخته شده و بسيار ذيقيمت و به درد دهن ديگرى نميخورد بوده و مثل شيشهء اماله بودند كه دهشاهى بيشتر قيمت نداشتند و بهر وزارتى حتى وزير مشاور هم ميخوردند . چرا ؟ به جهت اينكه مرد صحيح العملى قلم رفته بودند ، در صورتى كه چون بيكاره و بىكفايت بودند ، همان حقوقى كه ميگرفتند در حقيقت ضرر ملت و بلاعوض بود . يكى از چيزهاى خيلى معمولى ، در اين بيست ساله مثل امروز تغيير پىدرپى كابينه هاى وزراء و مدتى بحران بود كه كمتر اتفاق ميافتاد كه شش هفت ماه يك كابينه ولو با چند

--> - ( هاون سنگى ) براى ما لازم است . سنگ‌تراشى در سر كوچه بود كه اقسام هاون سنگى ميتراشيد و ميفروخت بدكان او مراجعه كردم با اينكه ميدانستم در تهران سركو مصطلح نيست و خيلى هم سعى ميكردم كه حرفهايم كشش ( آكسان ) كاشى هم نداشته باشد ، نميدانم چطور شد كه فراموش كردم و بسنگتراش گفتم يك سركو ميخواستم ، غافل از اينكه استاد از قلاشهاى تهران و بلهجهء تمام اهالى ايران آشناست . استاد خطاب بشاگردش گفت : « حساينه ! حساينه ! كوفتى تو پوست لپت افته هه ! راشو يك سركوپسه آقا بيار » يعنى « حسين ! حسين ! كوفت به لبت بگيرد برخيز يك هاون سنگى براى آقا بياور » مرحوم شيبانى ميگفت من چنان محجوب شدم كه ديگر نتوانستم منتظر اجراى فرمان استاد بشوم و بلافاصله بچاك زدم و راه خود را از آن كوچه گرداندم كه ديگر با اين مرد قلاش مواجه نشوم .