عبدالله مستوفى
382
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
در آن روزها هم ، مثل اين روزها ، براى كار پى آدم نميگشتند ، بلكه بيشتر فكرشان دنبال پيدا كردن كار براى اشخاص بود . بنابراين كارىبكار كفايت و كاردانى اشخاص و تناسب آنها با وزارتخانهايكه به آنها سپرده ميشد نداشتند . همينقدر كه شخصى بيك جهتى از جهات معروفيت و وجاهتى داشت ، كافى بود كه متصدى هر وزارتيكه پيش ميآمد بشود . البته اسباب وجاهت و معروفيت اين قابل الوزارهها زياد ولى از همه قوىتر يك بار بمقام وزارت رسيدن بود كه در اين روال افتاده باشند . همين كه اين اول قدم برداشته ميشد ، ديگر كسى كارى باينكه اين جناب در مدت چند ماههء وزارتش چه كارى صورت و چه كفايت و كاردانى از خود بروز داده است ، نداشت و مثل مهرهء سوراخدار در زير دست استاد مهرهدوز اكثر بيكار نميماند و هرچندى يك بار بمقام وزارت ميرسيد . بين آنها هم اشخاصى ميتوانستند نخست وزير شوند كه يك بار به اين مقام رسيده باشند ولو اينكه جهاتى كه سبب ترقى اين آقاها بمقام رياست وزراء شده بود ، از بين رفته باشد . گذشته از كفايت و لياقت و صحت عمل كه هيچ در انتخاب وزراء رعايت نميشد ، همفكرى و همسليقگى همشرط افراد يك هيئت وزراء نبود . بسا اتفاق ميافتاد كه كابينهاى با رئيس الوزراى عامى بحت بسيط خود ، از يكى دو نفر دمكرات و يكى دو نفر اعتدالى و يكى دو نفر ارتجاعى و بالاخره از يكى دو نفر بيطرف تشكيل شده و هيچكس عيبى و نقصى در آن نميديد ، مردم ميگفتند تمايل سفارتخانهها نسبت به اشخاص ، سبب اين وضعيت است و الا چگونه ممكن است يكنفر ارتجاعى با يكنفر دمكرات همكارى كند . من نميتوانم در صحت و سقم اين شايعه اظهارنظرى بكنم ولى اين را مسلم دارم كه بعضيها بودند كه جز رفتوآمد با خارجهها هيچ كفايت و كاردانى و سبب وجاهت ديگرى نداشتند و مثل آنها مثل همان مهره سوراخدار بود كه اكثر زمين نميماندند . قدرى هم خوانندهء عزيز را باسباب وجاهت و قابل الوزارگى يا بقول جناب على محمد بنى آدم « وزير آبل » « 1 » بودن اشخاص آشنا كنم . يكى به جهت اين وزير ميشد كه مردى
--> ( 1 ) - مرحوم بنى آدم از يكى از پسرعموهاى خود مهدى خان قايم مقام پسر فرخ خان امين الدولهء كاشانى تقليد كرده و بعضى كلمات اختراع مينمود و در ضمن صحبت ميآورد كه صحبتش را بامزهتر ميكرد . از جمله « آبل » را كه در زبان فرانسه در آخر پارهاى كلمات ميآورند و معنى قابليت از آن مفهوم مىشود مثل « ديريژ آبل » و « كاپآبل » در فارسى وارد كرده و « زيرآبل » و « خورد آبل » و « كردآبل » ميگفت . مخصوصا خيلى اصطلاحات كاشى در محاورات داخل ميكرد ، و استادانه اين اختلاط و امتزاج را به عمل ميآورد و حتى گاهى اشعار لهجهء كاشى را هم ميخواند كه بر نمك كلامش افزوده ميگشت . من شعرى بلهجهء سرهء كاشى از آن مرحوم شنيدهام كه ترجمهء آن به فارسى متعارفى بقرار ذيل مىباشد : صدائى برخاست از جا پريدم و فورا در پشت سنگى چمباتمه زدم ( يعنى پنهان شدم ) . مرحوم شيبانى برادر كوچكتر شيبانى بزرگ ( جناب آقاى وحيد الملك ) ميگفت تازه از كاشان آمده و خانهاى در يكى از محلات گرفته بودم . در خانه به من گفتند ما هاون همراه نياوردهايم يك سركو