عبدالله مستوفى

372

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

وزارتخانه‌ها وزارتخانه‌هاى جديد التأسيس ، مثل فوايد عامه و معارف و عدليه ، بود و نمودشان فقط در ادارهء مركزى بود . وزارت فوايد عامه بوزارت فوايد عامه كه بايد كارخانجات ، فلاحت ، صناعت ، طرق و شوارع و معادن را اداره كند ، فقط سالى صد و پنجاه الى دويست هزار تومانى بودجه داده بودند كه اين مبلغ هم اگر منظم ميرسيد ، براى حقوق وزير و معاون و مديران كل هريك از شعب و ساير كاركنان ادارهء مركزى كافى نبود . راهى نميساخت و كارخانه‌اى در كار نبود و معدنى به كار نيفتاده بود . فقط در اجاره دادن معادن نمك و زرنيخ قديمى ميخواست مداخلاتى بكند كه آن را هم وزارت ماليه جزو عمل خود دانسته به آن راه نميداد . حتى رسيدگى بدعاوى تجار هم كه سابقا با وزارت تجارت بود و نان و پيازى داشت ، نيز تغيير اسم داده ، بنام محكمهء تجارت ، حقا جزو عدليه شده و ميرزا كريم خان على آبادى « 1 » ، مرد خوشمزهء نيك فطرت بذله‌گو ، اين كار

--> ( 1 ) - اين ميرزا كريم خان علىآبادى حتى بعد از مرگش هم دست از حقگذارى و كارهاى بامزهء خود برنداشته بود . آقاى موسى طالقانى كه از اعضاى قديم عدليه و در اين اواخر معاون ادارهء ثبت اسناد بود ، ميگفت من در اوائل ورودم بعدليه در محكمهء تجارت بودم و لباسم لباس آخوندى بود . ميرزا كريم خان رئيس محكمه با من شوخى زياد ميكرد و من با او رايگان بودم . روزيكه از فرداى آن سه چهار روز تعطيل پشت سر هم داشتيم ، صبح نزد رئيس محكمه رفته تقاضاى چهار پنج ساعت مرخصى كردم كه آن روز را هم وصل بتعطيلات كرده شميران بروم . مقدارى به عادت خود با من شوخى كرد ، پنج شش تومان از صندوق محكمه براى خرجى با حكم مرخصى به من داد و من از محكمه بيرون آمده پياده بجانب مقصد شتافتم . شب دوم يا سوم اقامتم بود ، ميرزا كريم خان را در خواب ديدم ميگويد : آخوند خبر ندارى من الان مرده‌ام پاشو زودتر برو به شهر ، تا تو آنجا برسى ، همه چيز حاضر شده و در خانه من آيند و روند تشييع زياد است . به پسرهايم بگو در قفسهء مشروبات من ، زير فلان كتاب ، پشت تنگها ، فلان مبلغ پول است ، اين پول مال من نيست كه جزو متروكات حساب كنند ، اين مال دخترم است . دخترم قالى داشت كه به من داده بود براى او بفروشم و اين كار هم محرمانه بود ، جز من و خود او هيچكس اطلاع نداشت . اين پول را فورا بدهند كه خيالش راحت باشد . من به او گفتم آن دنيا چه خبر است . باز مثل ايام زندگى با من به شوخى گفت آخوند تو خرتر از آنى كه من وضع آنجا را براى تو تشريح كنم ، بنابراين آنچه كه درخور فهم تو باشد به تو ميگويم . آنجا جائى است كه مثلا روغن را يكمن صد دينار به آدم ميدهند آن هم پولش را نميخواهند . آنقدر چانه نزن ، برخيز برو به شهر كه دير نشود و اين دخترك در عذاب نيفتد . مرحوم طالقانى ميگفت من بلافاصله بيدار شدم ، سحر بود پياده به راه افتادم ، در خانهء ميرزا كريم خان كه رسيدم ، ديدم جنازه را از باغ بيرون كه براى تفريج در ايام تعطيل به آنجا رفته و در آنجا مرده است تازه وارد خانه كرده‌اند تا بساط تغسيل و تكفين برپا دارند . پسرهايش را جمع كردم ، مطلب را گفتم ، يكى از آنها سروقت گنجهء معهود رفت و با يك مشت اسكناس برگشت . شمردند بىكم‌وكسر همان مبلغ بود . اين مطلب را مرحوم طالقانى براى آقاى دهخدا نقل كرده است و من از ايشان شنيده‌ام .